بیهوده نگاری ها...

سادگي ها و پيچيدگي زندگي درست مثل اين درس موازنه ميماند... مردم قاه قاه به تو ميخندند که ميگويي يکي از دو 4 واحدي رشتم اسمش موازنه است... تازه نه تنها که ميخندند، بعدش هم کوتاه نيامده و مي افزايند که:" نه واقعن 4 واحد ميخونين تا ياد بگيرين چطوري موازنه کنين؟!! نه... واقعن؟!! :))) " ولي خب تا واردش نشوي، دست گيرت نمي شود که ما با اين موازنه چه سر و کله اي ميزنيم... هر سوالي را که ميبينم، ميگويم: اين که کاري ندارد... اما قلم به دست که ميشوم، ميبينم که دارد... خيلي هم دارد... درست مثل زندگي که از دور که بهش نگاه ميکني، ساده است... اما هرکداممان ديگر بعد از اين مدت که عمر کرده ايم، حتمن واقفمان شده که چه پيچيدگي هايي دارد در نوع خودش...



1. مدتي است که تير پرچم هاي سر راهم بي پرچم شده اند...نمي دانم آنهمه پرچم را يک شبه چرا جمع کرده اند و خيلي وقت هم هست که جايشان را پر نمي کنند... اما با ديدنشان يک چيزي هست که قلقلکم ميدهد... اينکه يک روز تمام پرچم هاي تمام دنيا جمع شود... که ديگر چيزي نباشد که در باد پيچ و تاب بخورد و اين همه حرف داشته باشد... که ديگر چيزي نباشد که تو را از ديگراني جدا کند... يا تو را به خودي هايي وصل... که به صرف اينکه دو پا داري و حرف هم ميزني، ديگر فرق اجتماعي اي با ساير دوپايان ديگري که حرف ميزنند نداشته باشي...!!



2. حالا ديگر هر وقت که ته ديگ ميکنيم، يارايمان نيست که ياد شما دو تا نيفتيم!! حالا يک روزي را با شما دارم که جايش محفوظ است...


Oh my friends we are older but no wiser,

And in our hearts the dreams still the same…

*Mary Hopkins



3. تا حالا ماکاروني آبکش کرديد؟!! ماکاروني را با آب و ادويه هايي که بهش زديد، مي ريزيد توي آبکش، بعد آب رنگي خارج ميشود و ماکاروني با قدري از ادويه که روش مانده، باقي مي ماند... بعد هم قدري با آب حدودن ولرم آن را شستشو مي دهيد و ميگذاريد کنار تا آبش برود... اگر خيلي لفتش بدهيد و زيادي درين حالت بماند، رشته هاي ماکاروني مي چسبند به هم و حالت بدي پيدا ميکند... بايد تا دير نشده نون يا سيب زميني را کف قابلمه چيده باشيد و ماکاراني را رويش بريزيد تا برود که بپزد!! 


خيلي از آدم ها آبکشن... غم و شادي را که باهم مي ريزي رويشان، شادي ها را عبور مي دهند و غم ها را نگه ميدارند... تازه انگار که هنوز ياد نگرفته باشند، مثل آماتور ها غصه هايشان را با آب خيلي سرد يا خيلي داغ ميشورند... و آنقدر دير اقدام به پختش ميکنند که غم هايشان ميچسبد به هم...


اينطور آدم هايي نباشيد بطفن...!!



4. امروز متوجه عمق اين واجعه شدم...!! فروشندگي در مترو آنقدر شغل شده که همديگر را همکار خطاب کنند...!!!!!!!!!! و تازه به ترز خيلي آرامي که هيچکس دردش نگيرد، پيشوند دست از کارشان افتاده و ديگر به همچو کاري، البته اگر در مترو رخ بدهد، نمي گويند دست فروشي... ميگويند: فروشندگي!! درآمد هم دارند لامصب ها...!!



5. تا همين حالا ميان آدم هاي بسياري چرخيده اي و معلوم نيست که بعد ازين هم چند فقره آدم جديد پيدايشان ميشود که تو بين آن ها هم بچرخي... جامي را هم در دست داشتي که به هرکس که رسيدي، گذاشتي از آن بنوشد... حالا يکي خودش خواست و بيشتر نوشيد و يکي هم نخواست و کمتر... و ديدي که البته آدم ها از جام هاي خودشان چقدر مراقبت ميکنند...، حالا تو يک جامي داري که به درونش که نگاه ميکني، سرت را بالا ميگيري و رو به خودت ميگويي:"آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش..."



6. تو براي کلاست دير کردي... و من که نمي توانستم بيشتر از اين رفتنم را تاخير بخشم... رفتم...



7. تو مثل عطر خوشي ميماني که آدم ميداند که نبايد آن را در يک شيشه حبس کند... که وقتي به کسي برسد، بگويد: بو کن... ببين چقدر خوش بوست... و ترسي نداشته باشد ازين که ديگراني هم بويش ميکنند...


يک چيزهايي در هر شکلي که هستند موجبات شادي آدم را فراهم ميکنند... گاهي که به تو فکر ميکنم، هيچ چيزي نيست که اذيتم کند... و اين است که هربار از تو ميگويم... و اين است که گاهي نوشتن را آنقدر به تعويق مي اندازم که چيزي در خور پيدا شود... اما هميشه نمي شود...


شايد آن روزها که نميدانستي 7 براي توست، همچين جنب و جوشي هم در من نبود براي نوشتن 7... و يکبار تصميم گرفتم که ديگر هفت ننويسم... که در شيشه را تنهايي باز کنم و اين حرکت کاتوره اي را که به بيرون راه ميابد، به تنهايي ببلعم... 


حالا اين وقت ها که 7، هفت نمي شود... به دلم نمي چسبد اين پستي که از سرم ميرود...



به سيريوس، آن روزها در قاب نگاهم در جست و جويت بودم و حالا در يک قاب عکس...



8. يه چيزي بپرسم؟! بر طبق معادله ي E=mc^2 جرم ميتواند به انرژي تبديل بشود... آيا انرژي هم ميتواند به جرم تبديل بشود؟! اگر نه، چرا؟! و اگر آره، چطور؟!!:دي






نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 22:0 توسط میم.| |