دختری که بر سنگ فرش ها می لغزد...


و در نهایت طی چندین مرحله عزممان جزم شد که امروز دیگر بنویسیم!! و این دقیقن به این معنی است که شاید این پست، بسی طولانی شود...!!(مسخرگیش پای من، طولانی بودنش پای دنیا!!)

1

. همیشه آدم هایی که نسبت کار به وقتشان، کسری بزرگتر از واحد میشده، مرا شیفته ی زندگی خود کرده اند...! آنقدر که همواره بخواهم که همچین آدمی باشم!! اما اخیرن که کاراهام روند رو به رشدی را از آن خود کرده، میبینم که همچین موجودی بودن، کمی هم درد دارد... و دردش در نواحی سر، کمر و دست (در مورد من دست چپ!،.... اینجاست که تو برگردی و بگی: اااا... تو هم دس چپ بودی مگه؟! ایول یا به قول اخیرات:لایک!! و ما برگردیم و بگوییم: وااای! این دهمین باره که سر این موضوع ابراز شگفتی میکنی... :))))) )، نمودهای بیشتری هم دارد... همیشه فکر کردم که بدترین دردها سر درد است، هرچند که خیلی ها معتقدند که بدترینش دندان درد است، اما برای من که دندان درد نکشیده ام، بدترین همان سر درد است...

 

2. دیشب در ایستگاه مترو، نیم ساعتی را معطل بودم تا برادرم به دادم برسد...! از قضا این مترو تازه تاسیس ماهدشت، همچین خلوت هم هست و تا دلتان بخواهد فضا دارد!! پیاده روهایی دو برابر،فضای سبزی دوبرابر، نیمکت هایی دوبرابر... و من که نرفتم کشفش کنم، شاید حتا سرویس بهداشتی دوبرابر!!(این دو برابرها که میگویم نسبت به صادقیه است...نسبت به کرج که به 3 هم میرسد!) لذا دیشب، من بودم و ماه و یک فضای بزرگ که شاید هر 10 دقیقه آدمی از بغلت رد میشد، و البته یک عدد گوشی حاوی آهنگ های La Valse D'Amelie ، Le Moulin،Les Jours Tristes،نمیدانید چه کیفی میکردم با خودم!! درست با ریتم این آهنگ ها از روی سنگ فرش های عریض و طویل رد میشدم و مطمئن بودم که کسی من را در این شرایط دیوانه خطاب نمیکند مگر آن دو جوان دلداده ای که روی یک نیمکت و کمی آن طرف تر نشسته بودند... و زندگی با این پیاده روی ریتمیک، آرام شد... انگار که داشت با سرعت بالا از روی من رد میشد و این لحظه دچار یک سرعت گیر مشتی شد... و باید اضافه کنم که سازنده ی این آهنگ ها را به قدری تحسین میکنم که اگر ببینمش، محکم و با تمام وجودم وی را در آغوش میگیرم! :دی


در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمی کردم، مگر یک چیز...

 

3. مردم ایران، با تمام حماقتی که دارند، خیلی هم بزرگوارند... بیشتر از آنچه که لیاقت ایران کنونی باشد...!! سکوت در مقابل برنامه ریزی که تا حالا مشکلی نداشته و پذیرفته شده هم بوده است و حالا زندگی مردم را دچار تنش میکند، کار سختی است...!! شاید هم مردم دیگر حوصله ی فریاد ندارند... انگار که بعد از انقلاب دستگیرشان شده باشد که سکوت به مراتب راه حل ساده تر و کم ضرر تری است!!

 

4. خیلی به این موضوع فکر کردم...! این نبرد همیشگی من و تنهایی... تهش نتیجه این شد که هر آدمی در یک گستره ی بی انتهای تنهایی امتداد یافته که در طول زندگی تلاش میکند آنرا با افرادی پر کند...!برای همین است که گاهی که نزدیک به آدمی در زندگیش ایستاده وهم برش میدارد که تنها نیست... اما قدری که دور میشود و دامنه ی دیدش به حداقل مناسب که میرسد، میفهمد که نه، همچنان همان قدر تنهاست... و چون نمیشود که برای همیشه زیر فاصله ی حداقل با یک آدمی ایستاد، همیشه دچار فراز و نشیب تنهایی و عدم آن است!!

 

5. یکشنبه صبح که از خواب پا شدم، شبیه نوزادی بودم که هنوز روزهای زندگیش آنقدر زیاد نشده که بتواند چشمانش را باز کند... و همانطور با چشمان بسته، سر میگرداند و اطراف را میپاید(!)...باید بگویم که آنقدر پشمانم باز نمیشد که همانطور چشم بسته خود را به شیر آب دستشویی رساندم که این یعنی چندین بار سکندری خوردم و باز باید بگویم که پس از 7،8 بار پاشیدن آب به صورتم بود که چشمانم تازه تازه قصد باز شدن کرد!!در عنفوان 20 سالگی، باز به نوازادی خود بازگشته بودم و ... عالمی داشت!! :دی

 

6. از آنجایی که بی وقفه در حال تجزیه و تحلیل مینا هستم، نتایج آخرین تحلیل های خود را بدین ترتیب به گوش شما نیوش میکنم!!


مینا درست آن موجودی است که خیلی خوب بلد است با ناراحتی ها و اعصاب خوردی های بزرگش کنار بیاید...اساسن وقتی که یک ناراحتی آنقدر بزرگ است که سر و تهش از مینا میزند بیرون، مینا در این تناقض که نمیداند چقدر باید برایش ناراحتی کند، گیر افتاده و بدین ترتیب یا کلن ناراحتی نمیکند، و یا همیشه کمتر از آن مقداری که باید میکند!! اما در عوض اعصاب خوردی ها و ناراحتی های کوچکش هیچ وقت از قلم نمی افتد و هیچ وقت کم به آنها پرداخته نمیشود...! مثلن مینا برای دیرکرد مترو تمام و کمال ناراحتی میکند...، برای بی برنامگی بچه های شورا به میزان لازم اعصاب خورد میشود...از رفتار بد راننده ی تاکسی، تا آخرین حدی که باید برای همچین موضوعی شاکی شد، شاکی میشود... از بی توجهی کردن آدم ها به اموری که باید به آن توجه کنند، به اندازه حرص میخورد... از تف کردن مردم در خیابان یا فوت کردن دود سیگارشان در صورت رهگذران به کفایت ابروهایش در هم میرود... و از آنجایی که مینا فکر میکند که همه چیز نظم دارد و ایده آل است، به جز زندگی مینا که البته باید بگویم وی با آخرین توان میدود تا زندگی خود را منظم و ایده آل کند... این میشود که وقتی پا میذارد از خانه بیرون و با انواع و اقسام بی نظمی ها و نقص ها مواجه میشود...گند میخورد به لحظات و حالش...!!


البته مینا فکر میکند که شاید تمام آدم ها با یک ضریب تبدیل مخصوصی، قابلیت این را داشته باشند که مینا بشوند...!! یک روزی که این حقیقت در مینا رسوخ کند که هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز ایده آلی در دنیا وجود ندارد... آن روز دقیقن آن روزی است که شاید بگویم مینا یک زندگی راحت تر خواهد داشت...اما راستش شاید زندگی سخت تری داشته باشد، چون دیگر به جای اینکه با خودش فکر کند: فلان چیز فلان جور رخ میدهد... مطمئن است که فلان چیز شاید 1 درصد فلان جور رخ بدهد... و اینکه فکر کند چطور ممکن است رخ بدهد...، واقعن دیوانه اش میکند!!

 

7. باید اعتراف کنم: دیشب که آنطور پاهایم را و شاید تمام سلول های وجودم را با موسیقی همگام کرده بودم و میگذاشتم با ضرب آهنگ آن جلو برود، دیدم که جای تو چقدر در این لحظه خالی است...


که اگر بودی... همگامی تو با این موسیقی یک چیز اعجاب انگیز میشد... از همان لحظاتی که تا آخر عمرت با خودت داری و میدانی که مغزت چه خوب کارش را در لود کردن همچین خاطراتی بلد است... که درست آن لحظه ای آن را پیش روی نگاهت پخش میکند که مطمئنی هیچ چیز دیگری نمیتوانست جای آنرا بگیرد...


دیدی این آدم های پیر، حتا آن مدل هایش که حافظه ی درست و حسابی ای هم ندارند و یک نوه یشان را که میخواهند صدا بزنند، اسم همه ی نوه هایشان را میگویند، یک آن درست یاد لحظه ای می افتند که تمام جزعیاتش را با چنان وضوحی به یاد می آورند که گویی همین الان رخ داده است؟!!


این طور خاطرات همچین توانایی هایی از مغز را بروز میدهد!!


جای تو خالی بود...، و این لحظه همچین خاطره ای نشد... حالا شاید این لحظه را که به یاد می آورم... ببینم که با آن روز که جنگل را مه گرفته بود و جاده را دوست داشتم، یا آن شب که با بچه ها در حیات مدرسه دور هم شعر میخواندیم، یا آن موقع که انجمن شاعران مرده را میدیدم یا ....، برابری میکند...!!


میگویم اگر این آهنگ ها را نشنیده ای، حتمن گوش بده... خودم هم میتوانم آن ها را به تو بدهم...

 

به سیریوس، یک لبخند همیشه بر لبان تو بود که یک لبخند همیشه بر لبان من می آورد...
لبخندهایم را کجا بردی؟!...

 

8. این روزها به دلتنگی هایم میگویم: شاخه ها را گرچه دیوار و در است/ از هواشان راه با یکدیگر است...


اما باز میبینم هوایی را که گرد و غبار اشباع کرده، نمیتوان در نوردید...

 

9. همسایه ی جهنمی را بازی کرده اید؟!! شخصیت همسایه را که میرفتی تا حرصش را دربیاوری را به یاد دارید؟!! هروقت که استاد شیمی آلی را میبینم یاد آن شخصیت میفتم...!سر کلاس یارای آن نیست که با خودم فکر نکنم که چطور میشود حرصش را درآورد!! :دی :))))





نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:43 توسط میم.| |