در جنگ و ناآرامی ابدی

دیروز استادم مرحمت کرد پیغام داد که حال من و ف را بپرسد درین روزگارِ ناجوانمردی و بی عدالتی! تیزرِ کلِ اتفاق هایی که در این روزهای اخیر دیده و شنیده بودم، بدونِ سانسور از جلوی چشمانم عبور کرد و درنهایت دیدم حال «کسی» را دارم که چشم بسته یک گوشه ی رینگ بوکس گیر افتاده و از چپ و راست و زمین و هوا مشتی هست که به اعضا و جوارحش میخورد؛ بدونِ قانونی که محدودیتی قائل باشد. و درست حالِ «کسی» را دارم و نه بوکسوری را چون زور بازوانم (حالا جای بازو بگذار سطح آگاهی، ثبات روحی، دامنه ی تاثیر گذاری، داشتن پروتوکل الحاقی و ...) نمی چربد که جای خود دارد، حتا نزدیکِ برابری هم نیست با حجمِ ضرباتی که به سمتم روانه می شود. هرکجای عالم یک خبری هست و هیچ خبری هم نباشد، کرونا حواسش کامل جمع است که یادمان بیاورد نفسِ راحت نمیتوان کشید. من مانده ام و چندگانگی اینکه نژادپرستی را ریشه کن کنم؟ حقوق از دست رفته ی کودکان و زنان را یاد بگیرم؟ کرونا را از بر شوم؟ سیاستِ روز دنیا و نابراری سیستماتیک را سردر بیاورم؟ آتش را چه کار کنم؟ یک پشیز نقشِ دورکاری را اجابت کنم؟ آب و نان هزاران آدمِ دور و نزدیک را چطور سر و سامان بدهم؟ و از همه مهم تر، با چه جایگشتی این حلقه هارا به هم وصل کنم که پس فردا وام دارِ وجدان و انسانیت و بشریت نباشم که کور بودی جنگل ها می سوخت و تو آن وقت سودای برابری در سر داشتی؟ منطقی اگر باشم، زورم فقط به دورکاری میرسد و فِ بیچاره که هرشب برایش غر بزنم و خواندن که خودش در دور باطل با چه اولویتی افتاده است و دامنه ی آدم های نزدیکم که البته آن ها هم چون درست در وضعیت مشابه من هستند با کمی بالا و پایین، حرف زدنمان هم راه به جایی نمیبرد و فرسوده ترمان میکند. یک گوشه ی تلخِ جامانده از دیدمان را هم به هرچه پیش رویمان بود اضافه میکند و بیشتر به رخمان میشکد اوضاع مفتضح دنیا را. کاش دنیا یک دکمه ی توقف داشت، چیزی شبیه ساعت برنارد اصلا، میزدیم و همه چیز ساکن میشد تا لااقل مشکلی به انباشته ی مشکلات اضافه نمیشد، بعد یک گردانه درست میکردیم و مشکلات را میریختیم توش، یکی یکی رندم درمیاوردیم و از پس اش که بر آمدیم، میرفتیم سراغ بعدی و بعدی و الی آخر. ساعت برنارد البته موجود نیست و فقط سخن دانته مانده است که تاریک ترین مکان ها در دوزخ از آن کسانی است که در زمانه ی بی اخلاقی، بی طرف میمانند. و ما ماندیم و توان و هوش و آگاهی محدود که برای بی طرف نماندن با دنیا دست و پنجه نرم کنیم.

 

به سیریوس، کاش امید، هفت تا جان داشته باشد، کاش بلد باشد زیرِ خاکستر زنده بماند. کاش اصلا تو بلد باشی بدمی در شعله ی در حال جان دادن و زنده نگهش داری که تا اطلاع ثانوی، هیچ چیز به خودی خود رو به بهبود نمی رود.


*تکراری با مقادیری دخل و تصرف





نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 23:17 توسط میم.| |