23 اکتبر 2015
پدر با یک کادر نه چندان تنظیم، از پشت میز ناهارخوری حال عکس میگیرد و برایم میفرستند... یک لحظه فکر میکنم اگر حاضر شوم و راه بیوفتم همین یک ساعت دیگر باید خانه باشم... در عوضش اما مینشینم در اتاقم و لالایی های جهان، به خصوص آن لالایی یهودی را گوش میدهم و دلم پر میشکد برای اینکه بخزم و بغل مامان بخوابم... که او مدام غر بزند که چقدر وول میخوری مینا و من اما اصلن از همین غر زدنش وقتی گیج خواب است هم کیف کنم... شب آخر طاقتش نشد که بروم و بغلش بخوابم، حتا طاقتش نشد بیاید فرودگاه... عزیز میگفت من میرم فرودگاه تا هرچقدر که میشه بیشتر ببینمش و اصلن یک ثانیه هم یک ثانیه است... مامان اما میگفت که فرودگاه فقط خستگی داره و هیچی از توش درنمیاد، اما همین که بغض میکرد معلوم بود چرا نمیخواهد بیاید فرودگاه... همان هفته ی اولی که آمدم، از تهه قلبم آرزو کردم که موجودی بشوم که با خوشحال ترین حالت ممکنش برمیگردد ایران... موجودی که قوی شده و دست کم ذره ای میتونه دنیا رو بهتر کنه و اون روز مطمئنم که فرودگاه برای مامان خسته کننده نیست و مطمئنم که برام عدد سن و سال و هرچیز دیگه ای هیچ اهمیتی نداره، حتمن اولین شب و تو بغل مامان میخوابم و هی وول میزنم... اصلن اگه غر بزنه که چه بهتر!!
به سیریوس، فرزند خلفشان نیستم اگر بگویی سیب را گاز بزن و من گاز نزنم... دنیا برای برعکس شدن به قاعده چرخیده است!!
نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت
8:27 توسط میم.| |




