تسویه حساب لازم دارم!! :(
اینبار نمی نویسم تا تجزیه و تحلیل های بی وقفه ی مغزم را بیان کرده باشم... این ها حقایق اغراق نشده ایست که جلوی من ایستاده... بی کم و کاست...
حد اقل یکبار، یک آدمی رو خیلی به شما نزدیکه و دوسش دارین و روی دوستیتون باهاش حساب باز کردید، نه کاملن بی دلیل اما سر یه دلیل ساده از دست خودتون عصبانیش کنین... تا ببینین واکنشش چیه... بعد می فهمین که آیا واقعن اونقدر میشه روش حساب کرد یا نه؟!!
حس می کنم که تو زندگیم آدمیم که هر وقت از دست کسی ناراحت شدم نباید عنوان کنم و در عوض هر کی، سر هرچی ازم کوچکترین دلخوری ای هم داشت، باید بهم بگه...
یادمه مامانم همیشه میگفت:یه آدمی که همیشه بده، وقتی یه بار خوب رفتار میکنه، همه تحسینش می کنن... در عوض کسی که همیشه سعی میکنه که درست رفتار کنه... حق رفتار بد ازش صلب شده...
(ولی تهش مامانم هیچ نتیجه ای ازین حرفش نمی گرفت!!)
مثلن اگه بدی رو بین 1 تا 10 درجه بندی کنیم، این آدم اگه یه رفتار با درجه ی بدی 1 هم داشته باشه، طرف مقابلش جوابشو با رفتاری با درجه بدی حداقل 4 پاسخ میده...
یادته مانو؟! میگفتی قبل رفتن باید با چند نفری تسویه حساب کنی؟!! من که هنوز هستم باید چی کار کنم؟!!
من که خسته شدم از این همه انتظاری که عالم و آدم ازم دارن و من نباید داشته باشم؟!!
گاهی فکر میکنم که در حقم ظلم شده که دخترم... که این رفتارایی که میبینم همش فقط بین دختراس... اما گاهن وقتی می بینم که همچین رفتارایی و شاید حتا پر توقعانه ترش رو پسرا هم دارن... با خودم فکر میکنم که تنها بودن چقدر ارزشمنده و من دارم از بین می برمش...
و به طور ایده آل وارانه نگاه کردن به بشریت بک جور بیماریه که من یه نفر بهش مبتلام... اینکه مدام فکر کنم نه این آدم که اینطور آدمی نیست... شرایط آدم رو درک میکنه... نه بابا حتمن میفهمه که همچین چیزی دلیل ناراحتی نیست... که حتمن میدونه کجای کار خودش اشتباه داشته... که اصلن می پذیره که اساسن جمیع کدورت ها و دوری ها علت های دو طرفه داره... که حتمن اینبار به تو حق میده که بخش بزرگ این نارحتی اینبار لااقل تقصیر خودشه... که به ذهنش می رسه که یه بارم اون برای جبران پا پیش بذاره...
ولی وقتی می بینی که هیچ کدوم ازینا نیست... لعنت می فرستی به خودت که اینقدر بشریت رو ایده آل فرض کردی...
منظورم ازین حرفا اصلن این نیست که من آدم خوبم همیشه و همیشه این منم که حقم پایمال شده... دست کم تو سندی "انتگرال" که من همچین آدمی نیستم... اما... کم آرودم...
نیاز به یه قاضی دارم که بیاد و بگه من این وسط بی معرفتم یا طرفهای مقابلم؟!! من نامردم یا اونا؟!! من مقصرم یا اونا؟!! من کوتاهی میکنم یا اونا؟!! من یا اونا؟!!!
اینا چیزایی بوده که خواستم بریزم دوووررر...
اینا چیزاییه که بعد از پشت سر گذاشتن یک آدم های بسیار مهمی در زندگیم... به این باور رسیدم که اونقدر این چیزها زیاده که خواستم بی خیالش بشم... که خواستم اصلن دیگه با آدم ها کیف نکنم... که به جز چند نفر... بقیه فقط برام بشن آشنا... نه دوست... که من در مورد دوستی هم یک ایده آل نگر بدبختم...
ولی من هنوز نتونستم آدما رو به جز معدودیشون رو بذارم خارج یک داره... که هرچه شد باور کنم نه... اونقدر ها هم این آدمی نیست که من روش حساب میکنم... و درست هربار... هربار که به این نتیجه رسیدم که روی این آدم میشه تا آخرش حساب کرد... زندگی همچین گذاشت کف دستم که یادم نره پا تو چه خراب شده ای گذاشتم...
ولی یک روز... حتمن تمام آدم ها را می ریزم دور... خارج دایره... و آنقدر تدابیر امنیتی طراحی میکنم که احدی پایش را داخل نگذارد...
و آن هایی را هم که داخل دایره نگه میدارم... آنقدر انگشت شمار هستند که هیچوقت نشود به خودم خرده بگیرم که من بی معرفتشان بودم... من کوتاهی و تقصیر دارم...
آدم اینطور فکر کند که فلانی خوب آدمی بودهاااا... کاش بیشتر باهاش رفیق شده بودم...، خیلی بهتر است تا اینطور اون آدم در نظرش فرو بریزد...
اما من مینا را بهتر می شناسم...
پس فردا حتمن همان خری هست که بود... که باز یکبار دیگر بیاید و شاکی باشد از دنیا و اهالیش... و بیشتر از خودش...
می دانی سیریوس؟!! گاهی خوشحال می شوم که اینقدر زود رفتی... طاقت بدی دیدن از تو را نداشتم... همه چیز در آدم فرو بریزد می ارزد که سنبلش خراشی بردارد...
بیشتر ازین ها حرف دارم... و دلگیر تر ازین حرف ها هستم... اما هرچه بیشتر جلو بروم، خودم را در شرایط بدتری گرفتار کرده ام...
آدم ها، اکثرشان... در دوستی فقط تایید یکدیگر را می خواهند... و تو اگر فکر میکنی که اینطور چیزی را دوستی نمی گویند... مشکل خودت است...




