there must be another way...must be

به کلامت ریتم بده، و به حرکاتت... و در نهایت به زندگیت...


بعد باور کن که چیزی نیست که تو را متوقف کند... مگر خودت... 


این ها را که باور کردی، همه چیز حل است...



و انسان را اگر باورهایش نسازد، انگیزه هایش می سازد...!!



به زندگیم ریتمی می دهم که هر روز، گمان کنم طلوع در یک مزرعه ی پر از گندم رخ می دهد...نه در یک شهر، با زمینی پر از ساختمان...


گستره ی دید هرچقدر وسیع، زمان طلوع همانقدر کش می آید... در نهایت کوتاه است... اما یک طلوع در یک گستره ی وسیع و باز... آدم را سرشار می کند...



1. یک آدم هایی... مثل اعتراف خانه های مسیحی می مانند...


نیامده اند تا به زور از تو حرف بکشند... اساسن حرفی هم با شما ندارند... اما وقتی سراغشان می روی، به آمدنت احترام می گذارند و تا آخرت را گوش می دهند... و تو از گفتن هرچیزی پیششان شرمنده نمی شوی... حتا اگر گناه کارترین هم باشی... آنها هستند... اما این آدم ها تعدادشان انگشت شمار است...


اساسن آدم ها را از قضاوت و ارائه ی نظرشان راجع به چیزی که می گویی، گریزی نیست...، ولی سنگین ترش آن فکرهایی است که در نبود تو با خودشان می کنند...



2. یک وقت هایی، یک نگرانی ساده، دنیایی از دوست داشتن در خود دارد...، اما خلق شده ایم تا پیچیده ترین هایش را تحلیل کنیم تا شاید یک جایی به این نتیجه برسیم که کسی از صمیم قلب ما را دوست می دارد...


که کسی دوست ماست...

five thousand letters I Keep in my bedroom 

five thousand people who open their hearts 

once they were strangers today we are family 

mountains won't keep us apart 



i want to know all their faces 

and i want to be there when they need a friend 

five thousand letters they wrote me 

and someday i'll read them again 


#Alexander Rybak



3. نمی توانی قفسه ی سینه ی بچه ای را که از ترس بالا و پایین می رود، و صدایش را که می لرزد، بشنوی و به این دنیا لعنت نفرستی که چقدر بی رحم است گاهی... بیش از حد انتظار...:(



4. و آنقدر این خیابان را درین یک ساله با قوانین خودت رفته ای... که وقتی در یک سمت دیگرش می روی، حس میکنی خیابان را اشتباه آمده ای... و افکارت درست ردیف نمی شود پس ذهنت...


و عادت ها انگار واقعیت ها را هم عوض می کند... چنبره می زند روی زندگیت... و انگار بر خلافش که رفتار کردی، زمان هم سورپرایز می شود... می بینی که یک جور دیگر رفتار می کند...


گاهی به عمد به همش بزنید... کیفش از آن هایی است که فقط برای خودتان است... ایندویژوال!!!!!!!!


گاهی حسش یک جورایی شبیه آزادی است... اما گاهی هر چیزی را می خواهیم، الا آزادی...اسیر چیزی بودن را ترجیح می دهیم...



5. یکی از منظره هایی که عاشق دیدنش هستم، لحظه ی پرواز جمعیت پرنده هاست... درست اون لحظه ای که جمعیتشون آهنگ رفتن میکنه و توی یه لحظه همشون گشوده بال، به آسمان اوج می گیرن...


این جمعیتش را دوست دارم که همه باهمند و هیچ کدامشان هم سد راه دیگری نیست...


و اصلن انگار این متعلق بودن در عین معلق بودن را می پسندم... که فکر کنم، من... به جایی، به کسی... تعلق دارم... اینکه بتوانی بگویی: این خانواده ی من است که با آنها بزرگ شده ام... این ها دوستان منند که با آنها در حد خودمان فتوحاتی داریم... این ها همکلاسی هایم هستند که با آنها سر سوژه های مشترک خندیده ایم... اینجا جایی است که زندگی میکنم... این جا جایی است که درس می خوانم... اینجا جایی است که درس می خواندم... اینجا جایی است که بسیار می روم...


نمی دانم دقیقن چرا؟!! اما فکر کردن به این تعلقات که گاهی هم دردسر دارد... حالم را خوب می کند...


نه دقیقن حس آرامش که حتا یک جور شور و هیجان ایجاد می کند...


و از آن آدم هایی هستم که برای ماندن در هر جمع و هر جایی، باید یک جور تعلق بتراشم برای خودم...


دیدن یک پرواز دسته جمعی، آدم را به کجاها که نمی برد!!



6. و در نهایت آنقدر امروز هر خانمی را از دور که دیدم، حس کردم مادرم است که بالاخره وی را بیرون از خانه و در خیابان دیدم... انگار که به این واقعیت واقف شدم که امروز روزی است که باید مادرم را بیرون از خانه و اتفاقی ببینم...



7. از تو گفتن سخت شده...


تو دلواپسی هایت را زده ای زیر بغلت و گوشه ای دور از بقیه، آنها را با خودت قسمت می کنی... یکی من... یکی باز هم من...


یک پرنده ی همیشه در پرواز را نمی شود در آشیانه بند کرد...این چیزها را چشمانت می گوید... هر چند که زبانت در سکوت باشد...


و بیهوده فکر میکنم که دنیا را چنان در مشت دارم که از پس تمام خواسته ها و نخواسته هایش بر می آیم که برای هر چهره ی او...چیزی در مشت داشته باشم تا فوت کنم و پوووف... همه چیز رو به راه شود!!


یا نه ... فقط تو رو به راه شوی...


دلواپسی هایت که تمام شد، باز اوج میگیری... و باز برای خودت عادی می شوی... و باز می شوی همان برکه ی آرام...


راست می گویم... حالا هم آن وسط هایش متلاطم است... آن ها که در کناره اند، هیچ از تو دستگیرشان نمی شود...



به سیریوس، آن روزها... دستانم دلواپس دستان تو بود، حقیقت در دلم می لرزید و مانع می شد...

حالا... دستانی دارم مشتاق تر از همیشه، حقیقت در چشمانم می لرزد و مشتی خاک است که مانع می شود...



8. حالا دوباره... زود زود دلم برای خانواده ی مرغی تنگ تر می شود... تنگ تر!!



9. توصیه ی مشدد میکنیم که اجرای بوسنی و هرزگوین در یوروویژن 2009 را از دید بگذرانید... ما عاشق اجرایشان شده ایم رفت و تا وقت گیر می آوریم، تماشایش می کنیم...:دی


و البته در نوع خودمان حرص می خوریم که از بس زبان نفهم می باشیم، نمی فهمیم این ها چه می گویند!! :دی


البته حالا دیگر می دانیم! :دی






نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:42 توسط میم.| |