می خواهم سخت در آغوش بگیرمت...
خوشحالم... و نمیدونم که چطور باید از پس این خوشحالی بر بیام... شاید راهش این باشه که هر کدومتون رو که دیدم، سخت در آغوش بفشارم...آنطور که با ریسمبلی عادتش را داریم... که تهش دادمون درآد...
1. ما همدیگه رو باز یافتیم... دیدن شما در کنار هم، حتا با یه وجب اغماض، آونقدر کیف داشت که به اون ساعت های لعنتی بی امان در دلم بد و بیراه میگفتم که سپری میشون...
و اگر زمان نمی گذشت، ما به اینجا نمی رسیدیم، بی درنگ...
اما چه می شود کرد که نه سپری شدنش و نه نشدنش سر سوزنی هم در گرو خواستن من یا تو یا هرکس دیگری نیست...
حالا به دورو برم که نگاه میکنم... به روزهای اخیر جدیدم... می بینم که همان مینای سابق که یک روز شیفته اش بودم، از یک جایی از زندگیم سر برآورده... آغاز شده است...
اساسن یک تغییراتی در زندگی آدم هست که هرچقدر که در قبولش موفق جلوه میکنی، و هرچقدر که می پذیری آن را، اما باز هم از بن ماجرا، منکر هستی و دلت چیز دیگری را میخواهد...
و حس میکنی که این خانواده ی مرغی، یک جور دیگریست... با همه فرق دارد...، باور داری که احساست در میانشان هیچ وقت دزدیده نمی شود... میدانی منظورم را؟!! :- اس
2. دیدید یه آدم هایی شبیه ماء الشعیر می مونن؟!! خیلی خوشمزه ان اما فقط اون موقع که سرد نوش جان می کنیشون...
حالا همین جا این بند رو رها میکنم که تو یه تعریفای دیگه ای از سردی رو برای خودت بسازی، مثل من که یه تعریفایی برای خودم ساختم...
طی همین بند ابراز علاقه به طعم های انبه، تمشک، استویی و هلو هم می داریم که لال از دنیا نرفته باشیم! :دی
3. این جانب اونقدر حافظه ی نابغه یی دارم که تولد برادرم رو که یک عمر باهاش زندگی مشترک داشتم و خلاصه کاسه کوزه یکی هستیم و نون و نمک هم را خورده ایم(!)، حالا اون بیشتر، من کمتر!:دی؛ سر به زنگا فراموش می کنم و حتا حالا هم از تصورش لبو لوچم آویزون میشه... بعد دکی جان محترم، شب اون روزی که لابد روز پزشکی چیزی بوده، اس.ام.اس میزنه بهم که از لطف بسیار شما سپاسگذاریم!! من که عادت ندارم اینطور بی مقدمه ازم تشکر بشه پی قضیه رو میگیرم و تهش می فهمم که تیکه ای بیش نبوده و حالا بیا و درستش کن که دکی جان ناراحت هم شدن که همچین روزی رو فراموش کرده بودم!! ... اما راست راستش این است که اصلن نمی دونستم همچین روزی رو که حالا بخوام فراموشش کنم! :دی
4. کارای مسعود شعاری رو شنیدید؟!! سه تار میزنه... اگه نه حتمن بشنوید... یعنی این آدم شد نقطه ی عطفی که بفهمم هنوز هم مرحم اعصاب خوردی های بی پابانم چیزی نیست جز نوای سه تار... یعنی اگر سازهایی دیگر روی پوستم جمع میشود و آنقدر روی هم می آید تا سطح پوستم را اشباع می کند... یا اگر دف به یکباره مرا در هم می شکند و از پوستم به اعماقم عبور می کند، نوای سه تار، خرامان خرامان مرا در می نوردد و در عمق فکر و جانم رسوخ می کند...
حالا چه درین اوردرها که برادرم می نوازد، چه درین حدش که این مسعود می زند...
5. همیشه به این حوزه های استحفاظی مشترکمون تو خونه علاقه ورزیدم... به اینکه من از جلوی تلویزیون که رد میشم، سگ بالاش رو به پشت برگردونم و نفر بعدی که میاد، اونو باز برگردون کنه... به اینکه من رد میشم، قالیچه ی توی راهرو رو از سمت اتاقا به منتها الیه سمت چپ متمایل کنم...، مامانم رد میشه، سمت راست... به اینکه من کولمو بذارم بغل تخت و مامانم که رد میشه بذارش زیر میز... به اینکه من موس رو بذارم سمت راست و میثم که میشینه بذاره سمت چپ... و هیچوقت هم نسبت به این اختلاف سلیقه های هم اعتراضی نکنیم... هرکی نهایتن به یک اه گفتنی که فقط گوش خودشو پر میکنه، بیاد و خیلی آروم نظرشو اعمال کنه... خسته هم نشه از تکرار این کار... بارها و بارها در طول روز......
بعد عاشق اینم که یکروز خونه ی مجردی ای داشته باشم، به طور کامل تحت اختیار خودم... هرچند اگه مجبور بشم که توش جهت اشیاع و وسایل رو عوض کنم، تا بعدش خودم با یه اه، اونا رو بدم به همون وری که میخوام...!!!!
این یکی از چیزاییه که بابتش به پدرم که همچین مکان مجردی ای رو داره، به شدت حسودیم میشه...
همونطور که یکی از چیزاییه که براش حسابی نقشه ها میکشم تو ذهنم...
6. دیدید گاهی آدم ها چه شباهت های ظریف و تحسین برانگیزی به هم دارن؟!! اونروز بچه هه تو مترو، چشمایی داشت که با مادرش مو نمیزد...اینکه جذابیتی نداشت... اما در عوض، در حالت لب هاش و گونه هاشو، بینیشو و سایر اجزای صورتش...ردی از چهره ی مادرش بر جای بود که مادامی که نگاهشون میکردی، هم حس میکردی که فرق دارن و هم حس میکردی که شبیه...
7. دلم برایت تنگ میشود...
مثل آن موقع ها که دلم برای کودکیم پر می کشد...
و هزار طعم و بو و صدا و رنگ و نشانه است که مرا می برد به کودکی هایم...
و هزار تا از همین ها که مرا می برد به تو...
و کودکیم را بی قل و قش دوست دارم...
و تو را نیز چون او...
و فکر میکنم که به جاهای خالی کودکیم... به روزهایی که شاید توانش را داشت که پر تر باشد... رسیده تر و شیرین تر...
و مگر می شود به جای خالی تو فکر نکرد؟!
و مثل کودکی که نخ بادبادکش را محکم در دست گرفته، اما به ناگاه... تند بادی آن را می دراند و نخ پاره می شود... نظاره می کنم این به اوج رفتن تو را...
به سیریوس، گاهی تردید میکنم که شاید نهایتن یک رویا هستی تو، از بس که همه چیزت دلپذیر است...
8. امروز پس از مشاهده ی یه تعداد عکس، اندوهی منو فرا گرفت که قورت دادنی نبود... به تمام جاهایی فکر میکنم که با هم نرفتیم... و به کارهایی که مشترکن انجام ندادیم... و ایده هایی که حقیقت نشد، چون هیچکس چون تو، ضرورتش را برای من حس نمیکرد...
و به تو که باهم نبودیم...
و به تو که شاید باز با هم باشیم...
9. اگه فردا دری به تخته خورد و سرمان را گرم چیزهای دیگری کردیم که هیچ... وگرنه که زین پس شاهد روی سگ بنده در حین کار خواهید بود... :دی




