سیریوس...دست نیافتنی...برای همیشه...!!

نمی شود همه ی حرفهایت را بزنی... نه اینکه شنونده ها ی خوبی نداری... اتفاقن گاهی شنونده ها آنقدر خوبند که نمی شود یک حرف هایی را بزنی... اما کار تو خاموش شدن نیست... سکوت جایی در تو ندارد... پس طفره می روی... مثل همیشه... سوت میزنی مثل همیشه که انگار چیزی نشده... اما بچه را دیدی یک جا ساکت است...، مطمئن باش که دارد خرابکاری ای به بار می آورد!!...



1. با عرض ارادت تمام و کمال به بچه های نوارخونه ی فنی...، باید به عرض برسونم که از نوارخونه یه جور فوبیا دارم!! کلن هیچ وقت درک نکردم که اون تو چیکار میکنین؟؟!! گاهن شنیدن یک موسیقی آشنا منو جذب این اتاقک میکنه... که بعد دیدن چهره های آشنا وادارم میکنه که پله هاشو یکی یکی بیام پایین... اما درست لحظه ای که کامل در درگاهش رد شدم... یه جور انگار که اعضای بدنم قفل کنن... واهمه برم میداره از بس که خودمو غریبه حس میکنم... از بس که حس میکنم جایی توی این مکان ندارم...


خارج از نوار خونه که می بینمتون، دوست دارم بیام جلو و سلامی بدم و حالا اگر فرصتش را داشتیم... مدتی گپی بزنیم... اما همین چهره ها رو، داخل نوارخونه که می بینم... حس میکنم دومین باریه که دیدمشون... اونقدر حس غریبگی دارم که نهایتن به احوال پرسی میرسم بعد سلام... و حتا اگه تا آخر دنیا هم بیکار باشم...، با یک خوشحال شدم... ازونجا در میرم...


حتا با مهدیه که اینقدر میشناسمش هم توی نوارخونه راحت نیستم...


این محیط فازه و من نول!! شده براتون که تو محیطی که اکثر آدم هاشو هم فاز خودتون می دونین، اینقدر نسازین؟؟؟ انگار که اونجا رو آدماش نمی سازن... اصلن آدم ها توی اونجا یه جور دیگن...:اس


می ترسم خو...:اس



2. ریسمبلی!! خوشالم کردی با اون خبر... جدنی...:) خدا خوشالت کنه جوون...:دی

حالا نهایتن خرچنگ رو از توام می گیریم!!:دی... محظ یادآوری بهت میگم که برای گرفتن خرچنگ از مانو، بنا شد اگه قسمت نبود که همین جا ازش بگیریم...، زندگیمو بفروشم و شده برم کره ی ماه(!) این خرچنگو بگیرم... تو که دیگه زیر گوش خودمونی...:دی ... حواست باشه!!:دی... اصن مانو لازم شد توام زندگیتو بفروش بیا اینجا باهم بگیریم!!:)))))



این نگرانی ها که داشتید... یکی یکی دارد سامان میگیرد... و من ازین موضوع، بی نهایت خوشحالم...



3. شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر میزد...

هوشنگ ابتهاج



4. سرم شلوغه... بی خودی... یعنی باورم نمیشه که تو روزایی که باز گرم شده و اینقدر میشه توش رو تخت ولو شد و کتاب خوند و چرت زد... اونقدر کار داشته باشم که پشت میزم که نشستم، لب و لوچم آویزون بشه... که DVD آخر این فرار از زندان لعنتی رو هم نبینم که یه وقت عذاب وجدان نیاد سراغم...


یه قرفه ی کامپیوتر داشتیم اون سالی که "به من" دست بچه های سال ما بود...، که اتفاقن این قرفه دست ریسمبلی محترم خودمونم بود... بعد بچه ها برای تزیینش، قریب به 10 تا کلاف کاموا با رنگای مختلف آورده بودن و پایین سقف از لا به لای هم رد کرده بودن...دوست داشتنی بود نگاه کردن به این سقف رنگی پنگی... اما فقط نگاه کردنش!! بعد که آخرش بنا شد جمع و جور کنیم...نیم ساعته کل قرفشون جمع شد...بعد قریب به دو، سه ساعتی نشسته بودیم دور هم و هرکی یه کلافو گرفته بود دستشو، اونارو از لا به لای هم آزاد می کردیم....( یادته شیمااا؟!! محسن؟!!=))))) )، حالا حکایت کارای منم شده همین کلافای تو در تو... به قول خودمون محسنا!!:)))


وای ریسمبلی! می ترسم سر برگردونم یهو ببینم یه رمضان پوریم وسط این کاموا باز کردنا ظاهر بشه!!=)))



5. تو راست میگی...، من به کارام فکر نمیکنم... و ازونجایی که می فهمم باهات چه کردم، اصرار هم نمی کنم... و از مینا متنفرم... و هیچ کدوم ازینا... جبران نیست برای کارم... این دریغ و حسرت می ماند تا کهنه شود...



6. یک نگاه به آدم های کنونیم می کنم... همین دیروز بود که با دو تا از دوست داشتنی هایش خداحافظی کردم برای چند سال دیگر... شاید بخت یارمان بود و یکسال... شاید هم خیلی... و انتظار می کشم برای خداحافظی های بیشتر... 


اعتراف میکنم که، این آدم های دست یافتنی ای که اکنون هستیم برای هم... یک روز تبدیل می شویم به دست نیافتنی ترین هایش... و می بینیم که رفته ایم پی خودمان... یک آدم های دست یافتنی ای داریم برای خودمان... یک دست یافتنی های جدید... و آن روزها... اگر امروزی هایمان را به یاد نیاوردیم...گفتن اینکه بی وفا شده ایم، شاید درست نباشد... ما مشترکاتی داریم... اکنونی... و زمینه هایی برای دلتنگی... و روزهایی که مدام باید خداحافظی کنیم... دو یا سه سال دیگر... دور نیست به خدا... این اکنون هاست که خداحافظی ها را تعدیل می کند برایم... 


بهش میگم:" بدجنس روزگار... باز نری و برگردی...تو فرودگاه بگی اسمت چی بود؟!! یادم رفت!!"


برمیگرده میگه: " نه دیگه یادم نمیره... قول... یک دختری هست تو کلاسمون... اسمش میناست... دیگه یادم نمیره!!" 


توهم بزرگ شدی... ناراحتی هایت را قورت می دهی تا توی تختت...


همین چند وقت پیش فک میکردم که بچه ها بر خلاف بزرگترها که در اوج شادی گریه میکنند و در اوج غم لبخند میزنند تا باور کنی قوی هستند... به موقعش گریه میکنند و به موقعش خنده...


سفت می چسبم به این روزها... این روزها که دست یافتنی هستید هنوز...


آدم ها آفریده شده اند برای گذر کردن اما...



7.  بچه ای را تصور کن که بغض کرده است یک گوشه و با لب هایی آویزان، تکه تکه نفسش را بالا می کشد... بعد دستی می آید... با یک آب نبات چوبی در مشت... میگیردش سمت آن بچه... آن را که گرفت، لبخندش که آمد... آن دست هم میرود...


نمی دانم که حکم این آب نبات را داری...؟! یا آن دست را با آن مشت های گره کرده...!!


حقیقتش این لبخندیست که می آید... حتا آن هنگام که نگاهت دریایی طوفانیست که موج روی موج میآورد...


انگار که هرچقدر هم که آشفته باشی... حکم لبخندت همان است که بود... آرام...آرام آرام...



به سیریوس، تو که رفتی...

اولش با خودم گفتم:این شروع زندگی بی توست...

اما حقیقتش پایان زندگی با تو بود...

می دانی؟!



8. دیشب خواب می دیدم که دعوت شدم به همایشی که از همه جا اومده بودن تا جمله هاشونو بخونن... نمی دونین با چه تشویشی تو دفترچم میگشتم تا یکی از جمله های سیریوس رو انتخاب کنم برای خوندن!!






نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 1:27 توسط میم.| |