نخ........!!
در نهایت اونقدر پست قبلی طولانی شد که دو شقه اش کردم... این هم شقه ی دوم... اما در جایگاهی مستقل...
1. شده است با قلبی آکنده، حس کنی دستانت خالیست؟! دوست داری کسی بیاید دست بگذارد روی این دست ها... اینطور میگویم فکر نکن هر کسی... بعد دستانش را که دیدی... چشمانت برق بزند...از بس که این خالی پر شد...
2. باید اعتراف کنم که در هر شرایطی به پرنده های آزاد حسودیم میشه، مگه در شرایطی که تفنگ یه شکارچی ماهر اونا رو نشونه گرفته باشه...
خیلی ملالت آوره این لحظه...
منو یاد یه آهنگ از کوروش یغمایی هم میندازه..."اون پرنده ی مهاجر... همیشه عاشق پرواز... حالا با بالی شکسته... میخونه چه غمگین آواز..."
و یاد یه نوشته ی قدیمی خودم... اونو دیگه فاکتور میگیرم... خب آدم گاهی یه چیزایی به سرش میزنه
دیگه...! :دی
3. خواستم بگویم شب هایم ماه ندارد... دیدم این قدر ستاره که دارد...! پس بی خیال ماه... فرستادمش هواخوری اصلن...:دی
4. با توام پرنده ی بی آشیان (شکسته بالش را دوست ندارم خب!!)... نمی دونی که این چه بار سنگینی میتونه باشه که می بینی زندگی غمی حقیقی رو پیش روی کسی گذاشته و بعد تو میخواهی چیزی بگویی... کاری کنی که یادش برود این ناجوان مردی زندگی رو... اما تنها چیزی که به ذهنت خطور میکنه اینه که بگی: صبور باش... بعد برگردد و شاید بگوید: شما را که دارم، دلم قرص است... اما میدانی و میداند که در واقع نیست...این دانستن بار سنگینیست... اما باز صبور باش...
5. زمین را نگاه میکنم... این دور و برها فقط آسفالت است... پس سرم را میگیرم سمت آسمان... حیف که اگر همه ی مسیر را اینطور بروم... میگویند: تفلک... عقلش زایل شده...
مردم چشمشان به زمین دوخته شده... کاریش نمی شود کرد!!
6. همه چیز نوشتن رو دوست دارم... الا یک مورد... و اون هم اینه که در نوشتن حق همه چیز ادا می شود... الا لهن... که مقوله ی مهمی هم هست اساسن... یعنی می خوام بگم که این علامت ها... سوال و تعجب و چه و چه... اوقدر ها کارشون رو خوب بلد نیستند...صدا یک پله بالاتر از متن است... اما همه ی اینها هیچ چیزی از ارزش های نوشتن کم نمی کند...
من جز آن دسته از آدم ها هستم که شاید نتوانم خوب حرف هایم را بزنم... از نوع صدا دارش را می گویم... اما در عوض بد نمی نویسم! اما کتمان نمی کنم که خیلی وقت ها داشتن توانایی اول بسی بهتر است...
نمی شود آدم ها همیشه معطل گذاشت تا برای دانستن افکارت، بیایند و نوشته هایت را بخوانند، در حالی که می توانی جلویشان، دهان باز کنی و گفتنی هایت را بگویی... بی پرده... بی ریا...
7. یکهو دیدی یک برگه ی سفید برداشتم و آمدم سراغت... و به تو گفتم: یک لبخند بزن برای مینا... اما از آنجایی که نقاشیم هیچ وقت خوب نبوده... برگه را گذاشتم روی صورتت و گفتم: جم نخور... الان تمام می شود... و روی برگه یک کپی از لبخندتت را کشیدم... بعد برگه را که آوردم خانه، می چسبانم به سقف... درست بالای تخت...
بعد خیالم راحت می شود... میگذارم روز هرچه میخواهد بکند... اصلن هزار بلا هم سرم آورد، باکی نیست...
می دانم... شب... آن لبخند روی سقف، همه را از خاطرم می زداید...
همیشه فکر کردم که چرا عکس ها را به جای انکه به دیوار میخ میکنیم، به سقف نمی چسبانیم؟!!
به سیریوس، تا تار و پود روزهایمان را بدست گرفتیم...، نخ تو تمام شد...
8. اصلن بلد نیستم به بزرگترها دلداری بدم... اصلن!!
9. اگه تولد دوستتون باشه... کدوم یکی ازین کارا رو دوست دارین براش انجام بدین؟!! یا اینطور بگم که کدوم ها براتون اولویت دارن؟!! ( البته به جز کادو... کاری به اون ندارم!)
- همه ی دوستاشو تو اون روز جمع میکنین دورش
- می برینش یه رستوران یا یه کافی شاپ!!
- می برینش تئاتر یا سینما یا کنسرت یا نمایشگاه؟!!
- می برینش پیاده روی تو یه پارک با صفا
- می برینش کارتینگ!!
- می برینش پارک بانوان دوچرخه سواری و صفا؟!!!
- می برینش پینت بال
- خیلی محکم بغلش می کنین فقط!!!!!!!
- می برنش روی یه بلندی تا بادبادک هوا کنه...
- می برینش شهربازی!
- دعوتش میکنین خونتون
- می برینشو می زنینش به دل طبیعت!! کوهی، دری تپه ای!!
- ... (اگه کاری هست که تو این لیست نیست و دوست دارین انجام بدین)




