نفس می کشم و درگیرم با خودم... خیلی ساده...
یه وقتایی که یه حرفایی دارم که باید در دلم بمانند و در نتیجه قابلیت نگارش درین جا رو ندارن، به سرم میزنه که نوشتن درین خرابه رو رها کنم، بلکه دیگه به سرم نزنه که یه حرف هایی دارم که نمیتونم بگمشون... تا کمتر غصه بخورم با خودم... وقتی جایی نیست که توش حرف بزنی، دیگه هم به چشمت نمیان حرف هاییت که نمی تونی بزنی...مثل همان زخم هایی می ماند که جایش را به کسی نمی توان نشان داد....
اینطور خود درگیری دارم با خودم...
1. یک عمر می گردی پی چرایی کار؟! بعد خودتو گول می زنی که: نه این چیزا نیس... تازه تازه می فهمی که بیشتر از هر کس دیگه ای تو زندگیت، به خودت ظلم کردی...
روز که می شه، باز با هر کس که دیدی، از خانواده و فامیل بگیر، تا دوست و آشنا، چنان میگی و می خندی که خودت هم باورت میشه که چیزیت نیس... که در روز اصلن توانایی خندیدن به درز دیوارو هم داری... اصلن انگار برای تو این خاصیت در جمع بودن باشه... در جمع که قرار گرفتی، حالا اگه فقط حتا یک نفر اضافه بر تو بود، آونقدر همه چیز خودت یادت میره که از تهه دل می خندی... بعد طاقت دیدن ناراحتی بقیه را هم نداری... می بینی که ناراحتن، گیر میدی که کاری کنی...
اما شب که شد... تنها که شدی... همه که خوابیدن یا سرشون گرم خودشون شد... اگه دیوار شکاف هم برداره و از توش یک دلقک هم بپره بیرون، توانایی خنده رو نداری... از بس که واقعیتت جلوت صف کشیده و خبردار ایستاده...
دفترچتو باز می کنیو پشت هم برای سیریوس جمله می نویسی... بلکه اینا یادت بره... اما آونقدر نمیره تا برادرت میادو دفترچه و روان نویسو از دستت در میآره و وقتی که چشمای ماتم زدتو باز کردی بر میگرده و میگه: "این چه وضعه خوابه؟؟ برگرد درست بخواب..."
فکر می کنم که فرق برادرا با خواهرا اینه که خواهرا خودشون میان و از تو می پرسن که چرا ناراحتی؟ اما برادرا صبر میکنن تا خودت بری و بالاخره بهشون بگی که چرا این طوری هستی؟!! از این لحاظ برادرا رو بیشتر دوست دارم!! و اساسن چون خواهر ندارم مسلم است که برادر ها را بیشتر دوست داشته باشم!!
2. دل تنگی که آمد سراغ تو... دلت برای مادرت که همین بیرون اتاق توی حال نشسته هم تنگ می شود...بعد انگار وقتی ابرازش میکنی... تنگ تر هم می شود...
3. یه جیرجیرکی هست که یک هفته ای میشه که لانه کرده پشت پنجره ی اتاق... هوا که تاریک میشه، شروع میکنه: جیر... جیر... جیر...
صدای جیر جیرک یک طوری در فضا پخش میشه که خیلی باید دقت کنی تا منبع واقعیشو تشخیص بدی... گاهی حتا فکر میکنم این جیرجیرکه توی اتاقه اصلن... تاثیر یک چیزایی تو زندگی هم مثل همین صدا میمونه... طوری پخش میشه که گاهی جایی پیداش میکنی که میدونی متعلق به اونجا نیس... یک جوری خیلی ساده و شیک گیجت میکنه...حالا بیا و اصلشو پیدا کن... فقط چند روزی هرچی که برام رخ میده، حکم صدای جیرجیرک رو داره...پیچیده دورم و نمی فهمم از کجاست که برام سراغش... جیر... گیج... جیر... گیج... جیر... گیج... گیج... گیج...
دروغ نیست اگه بگم هیچ وقت به اندازه ی حالا در زندگیم نا امید نبودم...
4. بچه که بودم موهام اونقدر لخت بود که سنجاق رو الان میزدی، با 4 تا جست و خیز پایین موهایم آویزان بود... اون وقت ها از تهه قلبم به دخترایی که موهاشون لخت نبود و همیشه سنجاق سرشون تا تهه بازی هامون رو سرشون میموند حسودی میکردم...
حالا موهام لخت نیست و از تهه قلبم به دخترایی حسودی میکنم که آنقدر موهای لختی دارند که وقتی در باد می ایسند، باد که میپیچد لای موهایشان، موهایشان اول سر میخورد روی صورتشان و بعد جدا می شود و بلند می شود و باز می خورد به صورتشان و ... باز ...
همیشه اون چیزی رو در لحظه میخوام که الان ندارم...
5. مثل مادری که داره شیر کاکائو بچه ی دلبندشو که ریختش رو میزو حالا هم خشک شده رو پاک میکنه ... هم از پاک کردن این چیزی که به شما نمی گویم چیست و شبیه این شیر کاکائو می باشد(!) در زندگی خود لذت می برم و هم غر می زنم... نم نم...
6. زین پس به جای واژه ی غریب و نامانوس اسمبلی... خواهیم گفت ریسمبلی!! اما هنوز همان قدر مانوس و آشنایی عزیز من... دلم برای با هم بودن های آیندیمان از همین حالا غنج می رود...
یک روز آدم قابی را می خرد و آدم های زندگیش را در آن جا می دهد...همه را در یک قاب... یک جاهایی را هم خالی می گذارد برای جدید هایش... آن روز تو را آن وسط هایش جا می دهم...
از آن طرح های بی کران چند تا را کشیدی؟!! :)
7. فکر کن که تمام آدم ها و چیزهای زندگیم را تبدیل به نت کنم و پشت سر هم قطار... بعد بدهم این قطعه را یکی با پیانو بنوازد... یک جاهاییش آنقدر ملایم می شود که با آرامش خوابم می گیرد... یک جاهاییش چنان شلوغ که سر در نمی آورم ازش... یک جاهاییش را هم نمی توانم در جای خود ثابت نبشینم... از بس که 6 و 8 شده... یک جاهاییش آنقدر زیر و بم می شود که نوازنده را به مشقت می اندازد... شاید بعضی جاهایش هم آنقدر دلنشین باشد که گمان کند از یک نوازنده ی بزرگ سرقت کرده ام...
دیدی این سکوت ها و تنفس های در موسیقی چقدر گیرا تر و دلپذیر تر می شود؟! نت ها به تو یک حالی می دهند که توصیف پذیر است... نبودش یک حالی که در توصیف نمی گنجد... درست آن جا را می گویم که شارش نت ها لحظه ای قطع می شود و آدم یک نفس عمیق خودش را مهمان می کند...
این تنفس ها جای توست...
به سیریوس، میخواستم یک خنده همیشه در کنج زندگیم باشد،
خنده ی تو همیشگی بود...
افسوس که عمرت، نه...
8. حالم نهایتن خوبه... با چند وجب اغماض!!
9. گه گاه یک چیزهایی کوچکی پیدا می شود که می داند چطور با زندگی تو بازی کند... درست مثل همان بسط مکلورن، حالا یک تیغه ی نهایتن 5 میل Zn نیز دارد با زندگی ما بازی می کند!!
10. برای بار دوم غرور و تعصب رو دیدم... برای بار دوم کیف داد...




