پر!!
اشتیاق مثل پرنده ای می ماند که بال گشوده و در آسمان، گویی با یک آهنگ اساطیری، پرواز می کند...، و آنقدر در اوج است که به این آسانی ها سقوطش محیا نیست... اما طول دارد تا به چنین اوجی دست یابد...
اشتیاق...
اشتیاق که نشست، باد می رود، منظره می رود، اوج می رود، هوش و حواس بر می گردد... زمین است دیگر... می دانی؟!!
1. بچه ها حقایق زندگی را به صورت حقیقانه تری قبول می کنند...
اینطور بگویم که آن ها، شاید در جا برای آنچه که مخالف میلشان است گریه می کنند... اما چند لحظه بعد، این حقیقت را می پذیرند... و فراموشش می کنند... حتا اگر برایش 2 ساعت هم گریه کرده باشند... بعد اما... هر چه بزرگ تر می شوند، باور پذیریشان کم می شود... کم... آنقدر که حتا گاهی، این قدرت پذیرش کودکیشان را هم به پای سادگی می انگارند... "اااا... چقدر ساده و احمق بودیم اون موقع هاااا....!! "
حالا چرا به همچو چیزی فکر کردم؟!!
یک هفته است که عصرهام با نوه های این خاله و آن خاله می گذرد... یکی از همین ها به پدر بزرگش، خیلی معمولی گفت: " میدونی؟!! تو بابابزرگی... دیگه چیزی نمونده که بمیری... و این نرماله!! "
یاد جونور و مانولیتو میفتم اساسن!!:))))
2. روی یه بلندی وایسین و یه پر، حالا پر هر پرنده ای... اصلن همین کبوتر که در دست رس هم باشه...، رو از اون بالا رها کنین... حالا مثلن یه فوتشم کردین، بد فکری نیس... یکم متلاطم شورع کنه... بعد به پره نگا کنین... دقیق ها!!... بعد دقیق تر که شدید، می بینید که دارین مینا رو از نظر می گذرونین...
هرجا که باد اومد... می پیچم تو دست و پای باد و میرم باهاش... تا هر جا که منو پیاده کنه... اگرم که باد نبود...، به سقوطم ادامه میدم...
بعضی فصلا... باد کمه... همون قدر آروم... اما سقوط بیشتره...
3. من... تو ... بقیه... سه شنبه... این روزو آدماشو دوست داشتم... و تو رو بیشتر... و خنده هات... و اون شوقت... که داد میزدی: من میدونم که مافیاست... بکشینش!!=))))
مرسی که اومدی اسمبلی...:)
4. یه بازی ای هست... world of goo ... یعنی عالیه... انیمیشن و موسیقی متنش آدمو روانی میکنه... بعد ازون جالب تر تیکه یادداشت هاییه که برای راهنماییت میذاره که از چیزی به اسم sighn painter تو همش یاد میکنه... یعنی یادداشت های VFD رو دیدی؟!! منو یاد اون میندازه همش... بازی کنین این لعنتی رو...
5. شراب خون من می خوری و نوشت باد
دگر به سنگ میزنی چرا پیاله ی من؟!!
" هوشنگ انتهاج"
6. گاهی وقتا، حس پیاده روی، از فرق سرم شروع میشه و تا خود انگشتای پام میره و اونا رو به وول وول زدن میندازه... البته شروع همچین شرایطی، یه ملزوماتی هم میخواد... یک عدد گوشی با شارژ کافی به انضمام هندزفریش، حداقل یه موضوع برای سر هم کردن یه سری فکر تو سرت... بعد اینطور وقتا... اگه ولم کنند، قابلیت اینو دارم که از خود دانشگاه تا خود خونه رو پیاده گز کنم... تنها... بعد اونقدر به همه چی فکر میکنم که آمارش از دستم میره... یعنی بعدش هزار تا جمله برای سیریوس نوشتم و هزار تا بند برای وبلاگ ردیف کردم... اما تو بگو یکیش یادم باشه!!
خواستم بگم که اساسن موجودیم که زیاد به همه چی فکر میکنه!!!!!!!
7. تو یکی از آن دستانی را داری که دوست ندارم این پر در حال سقوط را بگیرد...
نه چون دستان گرمی نداری...
حتمن خیلی گرمند...
نه چون از این دست ها می ترسم...
مگر آرامش ترس هم دارد؟؟
ولی میدانی؟! پر را که نمی شود نگه داشت... باید فوتش کرد، سپردش به باد...
این لحظه را دوست ندارم...
بی درنگ... لحظه با تو بی درنگ میشود...
به سیریوس، شکوفه بودی تو...
آمدی،
بهار هم آمد،
بهار هنوز نرفته بود،
تو رفتی اما...!!
8. یکی دیگه از همین نوه ها که فوق ذکر آمد... هروقت که کسیو محکم بوس میکنه، میگه: " اینقدر محکم بوست کردم که جاش سوراخ شد رو صورتت!! " فکرشو بکن... می بینی که صورت یکی سوراخه... بعد ازش می پرسی که چرا سوراخ شده؟!! بهت میگه: آخه محکم بوسم کرده!!
9. وقتی یکی میاد و جلوت، حالا یکمم اونورتر مثلن، وامیسته و میگه: خواهرم 12000 ریاضیه... مهندسی شیمی تهران رو میاره، نه؟!! تو باید اساسن چی بگی؟!! میخوام بگم اینکه دقیقن جلوت واسته و این حرف رو بزنه با اینکه یکم اونور تر باشه مثلن، توفیر چندانی نداره... چون حتمن اونقدر عقلش پاره سنگ بر میداشته که نفهمیده: اگه بنده خدا مهنسی شیمی تهران رو نمیاره، دیگه نهایتن، برق شریف رو که میاره... این که دیگه ناراحتی نداره!! حالا تو میخوای بیا و جلوم وایسا... یا یکمم اونور تر مثلن!!




