حتا دلم میخواد گوگل رو هم بغل کنم...
گاهی دنیا طوری میشود که آدم میفهمد آنقدر دوست دارد آدم های زندگیش را بغل کند و اطرافش نیستند و دست و پایش بسته اس که فکر میکند باید مانیتور لپ تاپ و گوشی را بغل کند اصلن به جای ِ جای خالی تک تک آنها که مهم نیست چقدر فاصله ی فیزیکی بین تان هست و چقدر در دسترس هستند یا نیستند، مهم این است که، چه در یک قدمیت باشند یا هزار فرسخی، تو دلت برایشان چنان تنگ میشود که دلت میخواهد تنها دست آویزی که در این لحظه ازشان داری، نوشته ها و عکس هایشان را بغل کنی و زیر گوششان بگویی داشتنشان بهترین چیزی است که زندگی از تو دریغ نکرده...شب بابا میگوید صبح زود پاشیم، برویم رشت، ناهار را بخوریم و شب هم برگردیم... صبح با یک ساعت تاخیر بیدار میشویم، اما از رفتن نمی مانیم... توی راه آهنگ ها و دیدن جاده ی قدیمی ِ آنطرف و درخت ها و روز و پیچ و تاب جاده، چنان هی اشک توی چشمانم جمع میکند که خیالم میشود پیرزن 80 ساله ای باشم که بعد از عمری دوری از آب و خاک و عزیزانش، به آغوش همه یشان بازگشته یکباره و وقت اندکی دارد که از هرچه می یابد لبریز شود... هرچه بیشتر، بهتر!! من کی اینقدر پیر شدم در خودم، که هیچوقت نفهمیدم؟! از آن روز که دلی را شکستم؟!
به سیریوس، توی ساحل صدف جمع میکردم، اما نه صدف هایی که موج، یا مد دیشبش روی دامن ساحل جا گذاشته بوده اند، نه در پی صدف هایی بودم که موج، درست جلوی روی خودم آن ها را به ساحل می آورد، که اگر کمی دیر می جنبیدی، موج دیگری از پی سخاوت قبلی هول زده، دست می انداخت که عزیز کرده اش را پیش خودش بازگرداند... صدف جمع میکردم و چشمم که به یک دانه درشتش افتاد، یاد آرزویم افتادم... با خودم گفتم، اگر به چنگش آوردم، برآورده میشود... به چنگم نیامد... دریای بی رحمی نبود، من در پی یک غیر ممکن، زمین و زمان را قسم می دهم...




