حفره

آدمی مثل من، باید مرضی چیزی داشته باشد... بخواهم از اولش شروع کنم، میشود اینکه رفته بودیم سورتمه ی تهران، شیب را که میرفت بالا، خدا خدا میکردم به خیر بگذرد، آخر مسیر، در حالی که به همراهان، شور و حال خوبی دست داده بود، سوالی که در ذهن من بود، این بود که "همین؟! تمام شد؟!" بعله هیجانی به من دست نداده بود! 


بعد یک شب، میثم آمد و گیر داد که باید فیلم ترسناک ببینیم، من اولش میگفتم که برو بابا، و او میگفت که از ترسم اینجوری میگم و برای اینکه ثابت کنم ترسو نیستم، گفتم باشد ببینیم. آن شب نشد و اما چون عزممان عزم بود، فردا شبش، در خانه ای تاریک، مقابل تلویزیون دراز کشیده بودیم و داشتیم conjuring می دیدیم. انتهایش چه بود؟ تا وقتی که بروم توی تخت و پتو را بکشم روی سرم، تمام مدت شانه به شانه ی میثم ایستاده بودم و برای یک لحظه هم نمیخواستم تنها باشم! بله چیزی پیدا شده بود که هیجانی را که هیچوقت تجربه نکرده بودم را برایم به ارمغان آورده بود! یک هیجان سرشار از حماقت را البته! حالا که دارم این را مینویسم، 4 باری conjuring را دیده ام، 2 تا فیلم ترسناک دیگر را هم که البته به پای اولی نمیرسند و فرق مهم آن ها با اولی این است که اولی بر اساس یک داستان واقعی درست شده و اما آن دو تای دیگر، همه اش زاده ی ذهن نویسنده است را هم دیده ام. حالا رفته رفته هیجان دارد کمتر میشود، اما هنوز هم وجود دارد. حالا این را میدانم که در اصل، از تنهایی میترسم. و اگر کسی باشد که دست هایش را فشار بدهم، چیزی مرا نمی ترساند. حالا فهمیده ام که ترس چسبناک است و آدم را ول نمیکند! حالا میخواهم یاد بگیرم که چطور باید ذهنم را قوی کنم؟ من ترس درون ریزی دارم! در مقابل ترس، نه فریاد میزنم و نه حتا یک "هیه" ساده میگویم! نفسم را میکشم تو شاید، و این حتمن خوب نیست، مثل رفتاری که با غم هم داشتم و دارم. که آنها را هم غورت میدهم. شاید حالا حالا دیگر فیلم ترسناک نبینم، لااقل تا یک ماه دیگر، اما باید اعتراف کنم که conjuring شده مثل wall.E مثل despicable me شده مثل غرور و تعصب، و مثل چند فیلم دیگری که بارها و بارها در من میل به دیدنشان وجود دارد! اما این را میدانم که برای اینکه اوضاعم تحت کنترل باشد، تا چند وقت نباید فیلم ترسناک ببینم، ذهنم زیادی دارد در این ضمینه فعال میشود، حالا توی هر موقعیتی، در پی اینم که چه المان های ترسناکی میتواند وجود داشته باشد یا شکل بگیرد... فکر کنم دفعه بعدی که قرار باشد در خانه تنها بمانم، بر خلاف گذشته که از این موضوع استقبال میکردم چون اختیار آشپزخانه تمام قد برای من میشد، هیچ هم از این موضوع استقبال نکنم :دی






به سیریوس، من هیچ وقت جیغ نکشیده ام، فریاد نزده ام، همیشه دلم به بودنت گرم بوده است، کاری نمیکنی که گوش دنیا کر بشود، هان؟! 





نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 19:50 توسط میم.| |