تفاوت ها...
بعضی از آدم ها بلدند که همه چیز رو سیاه به تصویر بکشن... حتا خوشی هاشونو...
در عوض بعضی از آدم ها هم بلدند که رنگی نقش بزنند... حتا ناخوشی هاشونو...
یه سری هم که انگار اصلن میونه ای با هیچ رنگی ندارن... یه جوری بی تفاوت به این رنگا میان و میرن که با خودت میگی: آخی... طفلک پول نداره رنگ بخره...!!
این تفاوت آدم هاست...
1. مینا با خودش فکر میکنه که باید درین زندگی هیچی ندار، امیدوار بود و کم نیاورد... بعد تا کی؟؟ مینا تصمیم خودشو میگیره تا مثل این روان شناسا برنگرده و بگه: تا وقتی که کسی هست که دوسش داری... اومدیم یه کیی از همه کس بیزار بودم؟!! یا نمیگه تا وقتی که کسی هست که دوستت داره... اومدیم و اونقدر مزخرف شدم که هیچکی دوسم نداشت؟!!
جواب خیلی سادست...
تا اون موقع که نفس میکشی...
اصولن پی بهونه و دلیلی مهم تر ازین برای زندگی کردن و تلاش برای لذت بردن و سر پا بودن نگردید...
2. اینقدر همه چیز این زندگی برات تکراری شده که دوست داری یکی یهو بیاد و جلوت سبز بشه و دستتو بگیره و ببردت جنگل های آمازون... بلکه یکم تنوع بشه!! =))
حالا اگه بردت کوه های آلپ یا کویر افریقا هم خیلی فرق نداره...
3. یه روز میشه که گیر و گرفتی در کارت نداری، یا حداقل اونقدر کم داری که میتونی حسابش نکنی... بعد میتونی خیلی آروم بشینی یه گوشه و فکر کنی... بعد تازه اون موقع، بعد کلی روز میفهمی که زندگی گاهی هم به سرش زده و لطفی به تو کرده...
بعد میفهمی که یک تشکر به دنیا بدهکاری...
با خودت فکر میکنی که این قضیه یه جورایی مثل این میمونه که بخوای بری و از پیشوایی تشکر کنی...، خب چه میشه کرد؟! گاهی همچین چیزی هم لازمه دیگه!!
4. امروز داشتم فکر میکردم که پدر و مادرم چقدر ازم بی خبرن؟... دیدم به اندازه ی این وبلاگ و بیشتر پستاش...
بعد فکر کردم که دوستام چقدر از من مطلعند؟!... دیدم به اندازه ی این وبلاگ و بیشتر پستاش...
هر چند که دوستان دیگری هم دارم که این جا را نمی خوانند... ولی خب پدر و مادر دیگری ندارم که این جا را بخوانند!!
این تفاوت و اشتراک را میگویم...
5. دیشب قبل خواب داشتم فکر میکردم که ما آدم ها یه جورایی احترام و اعتبار واژه ها رو ازشون گرفتیم... در واقع گاهن اونقدر اونا رو به جای هم به کار بردیم که دیگه معنی واقعیشون برامون در حاله ای از ابهام قرار گرفته... مثلن وقتی میگیم که داغونم، شاید فقط منظورمون اینه که حالم بده... در واقع انگار یه جورایی دست و دلباز شدیم تو بیان واژه ها...
مثلن من مینا، وقتی چیزی رو تجربه میکنم که معمولیه، میگم که خوبه... بعد به جای خوبه، میگم که عالیه... جای عالیه، میگم: محشره... و در اونجایی که چیزی در نظرم محشره، میگم که: "نمیدونم چی باید بگم؟!!" خب مثلمن اگه همچین اغراقی رو خرج نکنم... دیرتر واژه کم میارم...
اینطوری وقتی که خودت همچین آدمی هستی و ازونجا که کافر همه را به کیش خود پندارد، بعد فکر میکنی که شاید واژه های آدم های دیگه هم درگیر همچین مشکلی باشه...بعد حس باورپذیریت دچار یه مشکلاتی میشه... تازه وقتی میخوای اونا رو به جاهای درست خودشون هم برگردونی، باز با یه مشکلاتی طرفی...
مثلن من این وسط آدمی رو میشناسم که حداقل در مورد یک واژه که البته به قول خودش واژه ی انحصاری خودشم هست، کاملن درست برخورد میکنه و اونو به هیچ وجه نابجا به کار نمیبره... اون واژه شگفت انگیزه و اون فرد هم، درست حدس زدید، شهرزاده... (اگرم حدس نزدید به خاطر اینه که نمیشناسینش...ناراحت نشید!!) شهرزاد برای این واژه احترام خاصی قائله... اونقدر که تو میدونی که وقتی داره به چیزی میگه: شگفت انگیز، اون چیز واقعن معمولی یا خوب یا حتا عالی نیست از نظر شهرزاد...
میخوام بگم که باید از پس حفظ محدوده ی کاری تمام واژه ها بر بیایم...
6. گاهی نمی دونید که چقدر کیف داره که می فهمید دارید توسط چشم هایی دیده میشین که تو رو میشناسن... که براشون یه غریبه نیستی، مثل باقی آدم ها... که وجودت براشون یه حس متفاوتی داره با بقیه... که گاهی لازم دارن که صدات کنن... که توام گاهی لازم داری که صداشون کنی... که وقتی برمیگردی و میگی که دوسشون داری، باور میکننت که تظاهر نمیکنی... که دلتنگیتو لمس میکنن... که تو از دیدن برقشون سیر نمیشی...
7. تصور کن که بست نشسته ای پشت پنجره و مدام در دلت میگویی: کاش باران بیاید... کاش باران بیاید... بعد خسته میشوی از این که بارانی در کار نیست و ناامید میروی پی کارت... درست آن لحظه که دستت جایی بند شد، کنج بینی ات حس میکنی عطر ِ... خاک ِ... باران خورده را... سر بر می گردانی و میبینی شیشه را که چگونه با باران بازی میکند... می دوی پشت شیشه... کیف میکنی از باران و از اشتیاق خودت که سرانجام داشت... و لحظه ای چشم می بندی تا عطر این حادثه را در پس ذهنت خاطره کنی... تو از یاد برده ای که چه زود می رود... چشم که باز میکنی... باران رفته است... فرصت نداد که شال و کلاه کنی و در آغوشش بگیری... دوباره چشم هایت را می بندی تا آخرین جای پای باران... بوی خاک را... تمامن ببلعی...
دریغ از آن نوبت اول... که فرصتت را خرج آینده کردی...
تو اینطور بارانی هستی...
اما حیف که این کنجکاوی تو یک روز کار دست من می دهد...
به سیریوس، امروز... اینجا... ساحل... چیزی کم دارد...، موج ها، بازی با پاهای تو را دوست تر میدارند...*
8. این فرار از زندان... داره یه جورایی منو یاد بچه های بدشانس میندازه... اساسن بدم نمیاد در راس همچین سازمان ها و تشکلاتی کار کنم... بند پایین برای شمایی ایست که میپرسید S.F.C چیه؟!!
democratic fowl clan, a highly secret and mysterious organisation, under supervisory of Lemina Snicket. there is a safe location for SFC,the venue is still nebulous. S.F.C members use many ciphers to convoke. like: "the Day will nice Day in nice Day |
به قول یه بنده خدا... این چیزا که برای شما جالبه و موجب خنده است، برای ما خاطره است!! :)))))
*نگار تو پست ویرانیش جمله ی فوق العاده ای برای رمدیوس به جا گذاشته... ازون دست جمله هاست که وقتی میخونیش، با خودت میگی: کاش از زبون من بود... دیدم حیفه اگه به وبلاگ خودش نمیرین، این جمله رو از دست بدین...
" رمدیوس پرنده ها بال میزنند ، درخت ها چنگ می زنند به خاک... اشتباه من بود. تو پرنده بودی و من درخت..... درخت ها باید عاشقِ خاک باشند، پرنده ها عاشقِ باد...."
چند روزی است که مدام نوشتنم می آید... این جور وقت ها بد از آب در می آید...می دانی؟!!




