اندوه جاودانه ام، باشد بمان... نرو!!

نمیدونم که این پست رو کی خواهم گذاشت... اما این حال و روز الان من است...


مترو نزدیک ایستگاه وردآورد میشه... یهو به سرم میزنه و از مترو پیاده میشم... ایستگاه خلوته، میرم رو یه ردیف از صندلیا که در امتدادش هیشکی نشسته میشینم... مترو بعدی یه ربع دیگه میاد... سرمو تکیه میدم به ستون و اشکایی که از رو صورتم قل میخورن پایین رو آروم آروم پاک میکنم... این وسطا فکر میکنم که برای چی دارم گریه میکنم؟! اونم تو این خلوتیه این ملا عام؟!! 


...


می فهمم چرا... بغض تو گلوم، بیشتر و بیشتر گوله میشه... درست مثل دل تنگم...


قطار بعدی رو تو پیچ ریل ها می بینم، دست میکشم به این صورت نم زده و باز سوار مترو میشم...


کاش اونقدر آزادی داشتم که تا آخرین مترو، می تونستم بشینم تو همون ایستگاه و بذارم صورتم هرچقدر که میخواد خیس بشه... هرچقدر...



حالا، دو ساعتی گذشته... من تو خونه، پشت میزم نشستم... ولی اون بغض، هنوز همون جا که بود هست... جا خوش کرده... 


کاش میشد که یه روز، اونقدر شجاعتم رو جمع کنم که بیام و کنارت بشینم و تهه گریه هامو در بیارم... بعد تو، نپرسی که چرا؟! اجازه بدی همین طور چشمام پر و خالی بشه ... فقط دستتو بذاری رو شونه هام تا وجودم پر بشه از حس دستات، گوشام پر بشه از صدای نفسات، و بینیم پر بشه از عطر بودنت... اون وقت همین که می فهمم تنها نیستم و بغضم داره تو آغوش امنی خالی میشه، برام از هر چیزی که به زبون بیاری با ارزش تره...


من شجاع نیستم اساسن...



1. میدونین از چی خیلی بدم میاد؟؟ ازین که آدم بزرگا، برای اینکه بچه ی بینوا رو از کاری که داره میکنه، منع کنن، بر میگردن و بهش میگن: خانم آمپول داره هااا... اگه شلوغ بکنی بهت میزنه!! وقتی اینو کردین آلت ترس، اونوقت چطور انتظار دارین وقتی مریض میشه و نیاز به آمپول داره مثل بچه ی آدم بره و آمپولشو بزنه و دقتون رو در نیاره؟؟ همینطور است ترسوندن بچه از بابا و هاپو!!!! "بذا شب بابات بیاد، بهش میگم که چکار کردی... اونوقت می بینی!!" بیچاره بابا!! اساسن تو دید این بچه ها، بابا با دیو دو سر و هاپو هیچ فرقی نداره!!



2. یه سری از آدم ها درست مثل نون خامه ای میمونن... از بیرون سفت و از درون شل شل!! شدیدن نون خامه ای رو دوست دارم، خصوصن ازین بزرگاش که خامشم بیشتره... اما از آدمایی که مثل نون خامه ای میمونن خوشم نمیاد... خصوصن ازون بزرگاش!!...



3.یادمه یه بار با یکی از دوستام بهش فکر میکردیم... خیلی دوست دارم که یه بار وقتی وارد یه محیط برای اولین بار میشم، خصوصن اگه محیطی باشه که بعدن زیاد بخوام برم توش، یه عینک تیره به چشمام بزنم و مثل آدم ها نا بینا وفتار کنم... که ببینم بقیه چه مدلی باهات رفتار میکنن؟؟!! بعد یه روز مثل یه آدم عادی بیام... خصوصن میخوام ببینم در همچین روزی که میفهمن چیزیم نیست، واکنششون چیه؟!! مثلن بدم نمی یومد که اولین روز دانشگاهو این شکلی شروع میکردم... یا شابهن ادای لالا رو در بیارم... البته یه روز همچین تجربه ای رو داشتم!:دی...


بعد اساسن با اون حرکتت که تو مدرستون گمونم، لنگان لنگان راه میرفتی، کیف میکنم اساسن...:))



4.میخوام بگم که هزاریم خوش تیپ باش، همه ی لباسات با برند های خارجی باشن... یه عطر فوق العاده به خودت بزن... کفشات براق براق باشن، تو مکان عمومی آروم با گوشیت حرف بزن و اربده نزن و هزار جور نزاکت دیگه رو رعایت کن... ولی وقتی آشغالتو انداختی زمین... هیچی نیستی مگه یه بی فرهنگ!! اه...



5.به نظرم افکار آدم های مختلف رو میشه به انواع پرنده تشبیه کرد...بعضی ها مثل طوطی، افکار تقلید کارانه دارن... بعضی ها سیمرغن... اساسن افسانه ای فکر میکنن... بعضی ها کبوترن... خیلی معمولی و زیاد که راحت مبشه با دونه دادن سرشونو گرم کرد...بعضی از آدم ها هم فکراشون مثل این جوجه های زردی میمونه که گوشه ی خیابونا میفروشن... زود میمیرن... بعضیا مثل قو میمونن... افکارشون زیبا و فریبنده است...بعضیا هم مثل قرقی، افکار تند و تیزی دارن...بعضیا مثل پرستو، فکراشون برای بقیه، دست نیافتنیه...و بعضیا هم مثل کرکس، فکراشون چنبره میزنه رو عقاید بقیه... وبعضی هام مثل عقاب... با صلابت و همیشه در اوج... 


حالا اگه یه عقاب رو هم از همون اول تو قفس نگه داری، فایده ی این چیزا که به عنوان بال بهش وصله، از یادش پاک میشه...


چه برسه به من که یه مرغ بیچاره ام که نهایتن، یکم بپر بپر میکنه!!



6. میدونی اسمبلی... فکر میکنم که پویا خیلی خوشبخت بود و هست... اینکه عزیزانی داشته باشی که هیچوقت فراموشت نمیکنن، خیلی با ارزشه...


میدونم که شکیبایی رو بیشتر از هر چیز دیگه بلدی شیمای من...



7.امشب تنهام... تنهای تنها... مامانم پس از اظهار آخرین سفارشاتش مبنی بر اینکه بلایی سرم نیاد و یه وقت گشنه هم نمونم، موافقت کرد که نرم خونه ی عزیز و تنها بمونم تو خونه... در این جور مواقع همیشه فکرم میره پیش فیلم تنها در خانه که خیلی دوسش دارم... و همیشه فکر کردم که در همچین شبی باید اونقدر فیلم ترسناک ببینم تا حسابی با این حس فیس تو فیس بشم!! اما امشب میخوام کلن در خدمت خودم باشم... و برای خودم یه غذای خوشمزه درست کنم... خوبیش اینه که هیچ وحدودیتی وجود نداره... تو آزادی که هرچی که عشقت میکشه تو این غذا بریزی... چون فقط تویی... شخص دومی نیست که بگه: اه... فلان چیزو واسه چی ریختی؟ مگه نمیدونی که دوست ندارم؟؟ یا چرا فلان چیزو نریختی؟!! :دی



8.هر بار که ازت خداحافظی میکنم، به حرف هایی فکر میکنم که در سر داشتم و به تو نگفتم... و به این سوال که آیا تو هم همچین اشتراکی داری با من؟؟


بعد خوشحال میشوم... که هنوز با تو حرف دارم... که شاید تو هم هنوز با من حرف داشته باشی...


که من چیزی بگویم و تو لبخند بزنی، از لبخند تو آنقدر کیف کنم که مغزم فریاد بزند: بخند مینا... و بخندم... و از خنده ی من تو نیز به خنده بیفتی... و شاید تا آخرش همینطور بخندیم...


کاش لبخند من نیز آنقدر قدرت می داشت، که از لبخندم تو به خنده بیفتی، و از خنده ی تو، من نیز بخندم... بعد شاید تا آخرش همینطور بخندیم...



به سیریوس، زنگ خنده هایت، آخرین چیزی است که از زهنم پاک میشود... مطمئن باش!!



9. این استادا... نامردن... خیلی راحت آدم رو دک میکنن... به قول تو نگار، اگه استاد بشم، ازین استادایی میشم که خیلی راحت دانشجو رو دک نمیکنن!!:))))






نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:2 توسط میم.| |