Whisper

 

حالا که اینجا نشسته ام و پنجره باز است و نسیم خنکی میوزد تو و صدای خاوری می آید، به نکته ی مهمی پی برده ام! فهمیده ام که بیماری ای که از آن بیشتر از هر بیماری دیگری میترسم و از خدا میخواهم که هیچوقت به آن دچار نشوم، آلزایمر است... همان بیماری لعنتی ای که گذشته ی آدم را، خاطراتش را، آشناهای آدم را می بلعد و آدم را تبدیل به یک آواره می کند... تصور اینکه روزی، یادم نباشد آدم های زندگیم را و گوشه گوشه هایی که با آنها داشته ام، مثل بیلچه ای می ماند که می افتد به جای قلبم و هرچه را در آن است، میکند و خالی میکند... آدم وقتی پیر میشود است که به گذشته اش نیاز دارد... که باد بیاندازد توی قبقبش و مثل یک رادیو برای کوچکترها داد تجربه هایش را سر بدهد و وسط هر خاطره ای، یک چیزها و حرف هایی را هم نگوید و نگه دارد براش خودش و به جای تمام این نگفته، لبخندی بنشاند و یا قطره اشکی بریزد... و الا که تا وقتی جوان است، باید رو به سوی حال و آینده اش داشته باشد! حالا اگر درست آن روزها که باید پشت سرش را ببیند، چیزی از پشت سرش یادش نیاید، یا بیاید و نیاید، یا اصلن حال و روزش طوری باشد که نداند پشت سری هم بوده، این همه گذشته را جمع کرده است برای چی؟ 

 

 

 

 

 

به سیریوس، حتمن کسی در گوش سنگ نام تو را خواند، آن زمان را میگویم که از میانه ی دلش، شقایقی رویید... 




این پست روزهایی پیش ازین در جایی دور ازین نوشته شده است!



نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:58 توسط میم.| |