افسون

غروب که میشود، آدم نه چون که دلش لزومن برای خورشید تنگ بشود، از رفتن است که میگیرد... غربت که دامن آدم را بگیرد، یا حتا آن زمان که آدم با دست های خودش، خودش را در دامن غربت بیاندازد، دلش میگیرد، نه چون رفته است، دلش تنگ میشود... 





شاید باید سرسختانه چنگ بزنم این شُرقت را و دلم به هزار شُروق لبخندهای آشنا زنده بماند...





دیشب باران زد... میدانی آسمان، نمیدانم باید برایت خوشحال باشم یا ناراحت، اشک هایت، لبخند را بر لب خیلی ها می نشاند...!





به سیریوس، بی تو هر هوایی، هوای غربت است؛

 هر طلوعی، غروبی تکراری تر...





نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ساعت 21:49 توسط میم.| |