بابایی و دختر کوچولوی 20 سالش!!
من هیچ وقت موجود مهمی نبودم... دقیقن یعنی که اون آدمی نبودم که یه نفر دغدغه ی فکریش من باشم... و این خیلی خوب و پر اهمیته...
همیشه ازین که در حاشیه ی فکری کسی موجود محترم و قابل دسترسی بودم برام بسی لذت بخش و حتا کافی بوده...
همیشه ی خدا در حاشیه... اما شاید همیشگی...
1. بعضی از آدم ها بی موقع دهنشون رو می بندن و حرفی رو که باید بهت بزنن، نمیزنن... یا اگه میخوان چیزی رو بهت بگن، اونو تو هزار جور ادویه تفتش میدن و بعد میذارن جلوت...چرا اونقدر رک نیستند؟؟ یا شایدم دقیقن شجاع نیستند؟؟!!
یا شایدم منتظرن که تو باهاشون اونقدر بازی کنی تا حرف های خودشون رو از زیر زبونشون بکشی بیرون!!
2.لذت چند روزه ی من شده: کافه پیانو!!
خوبیش اینه که هر فصل کتاب درست انتهای همون فصل به سرانجام می رسه و برای فهمش مجبور نیستی بری سراغ فصل بعدی... اینطور بگم که خواننده تو هر فصل به تو اطلاعاتی از خودش میده که تو فصل قبلیش نه تو رو منتظر شنیدنش کرده نه مجبور...این تویی که هر وقت عشقت کشید میتونی برای فصل بعدی... برای همین تنها کتابیه تا الان که دارم در خوندنش تعلل میکنم و این پروسه رو هی کش میدم...
از همه بیشتر هم از گل گیسو خوشم میاد، تو هر فصلی که اون هست موضوع چند برابر بهم کیف میده... یه دختر بچه ی کلاس اولی که معمولی و منحصر به فرده...
یه جای کتاب میگه که: یه قانون تو خونواده ی ما هست که هروقت هرکس دلش برای بقیه تنگ میشه، میره و کمد لباسای اونو باز میکنه و شروع میکنه به بو کردن، این طوری دل تنگیش یادش میره...
یاد بچگی های خودم میفتم که هر وقت یکی از اعضا خونواده رو خیلی وقت بود که نمی دیدم و دلم براش تنگ میشد، میرفتم و تو جای اون رو تختش میخوابیدم... تا خود صب...
3. هر وقت از دست کسی عصبانی شدی، بشین و به گذشته ات با اون آدم فکر کن، به خوبی هایی که در حقت کرده، به شادی هایی که به خاطر بودنش بهت نثار شده، به غصه هایی که چون بود، برات کمرنگ شده، به دلتنگی هایی که براش داشتی، به بی حوصلگی هایی که به خاطرش اومد سرجاش... اگه این چیزا رو پیدا کردی و به خاطر این فکرا، یه کم لبخند اومد گوشه ی لبت، عصبانیتت رو بذار کنار و به خودت بگو: هنوز ارزشمنده برام، می فهمی؟؟
این کاریه که مینا بسیار انجامش میده...
4.چند روزی میشه که دارم از گذشتم هم نا امید میشم... این یعنی پایان تمام امیدواری هام... تمام دلخوشی هام...
آدم هایی که زیاد به همه چی فکر میکنن، خودشون خودشون رو از بین می برن...
شاید فقط دلم میخواد که زندگی، یه روز به میل من باشه...، یه روز تمام این زندگی، چیده شده باشه برای اینکه همه چیزش به کام من باشه... فقط من... و نه هیچ کس دیگه...
چطور یهو متوجه میشی که در خلال تمام این کارایی که داری انجام میدی و بهت کیف میده، اساسن هیچی بهت کیف نمیده؟ یا شاید حق مطلب توش ادا نمیشه که اینم کم چیزی نیست؟؟
5.من یک گذر گاهم، حرفی نیست... بیا و عبور کن... فقط یادت باشد، اگر تو از هزار گذر گاه دیگر هم میگذری و فرصت دلبستن به هرکدامشان را داری، من هم هزار رهگذر دیگر دارم، فرصت دلبستن به هر کدامشان را نیز...
6.از دید تو خودخواهی بعضی از آدما شده یه برچسب و تو ذهن تو صاف چسبیده رو چیشونیشون... شاید حتا اگه یه کم منصف تر باشی، تو ام قبول کنی که نه خودخواه نیستند... خب دوست دارن اینطوری زندگی کنن، اصن یاد گرفتن که حق انجام هر کاری رو دارن، مگه چیه؟؟! اما درست موقعی از خودت بدت میاد که گاهش ناشیانه، همین خودخواهی یه نفر تو رو جذب اون کرده و گاهی گذاشتی که به خاطر همین مجذوب بودن، ناکامی هایی هم حاصلت بشه... بعد یه جا، یه روز، یه لحظه، چنان خودخواهیش رو با کارش فریاد زده که تو ترسیدی... ازین ترسا که تو فیلما وقتی به بازیگره دست میده که میفهمه با یه قاتل زنجیره ای رفاقت کرده...
اون آدم حتا اگه خودشم ندونه که چجوریه، اما تو میدونی، اینو حتا از توی عکساش هم میخونی...اونوقت از خودت بدت میاد که اونو همین خودخواهیش اینقدر به تو نزدیک کرد...
بعد تو هنوز با اون آدم هستی، اما تنها تصویری که ازش جلوته، همون لحظه ایه که خودشم شک کرد که شاید تو فریادش رو شنیدی...سعی کرد جور دیگه ای باشه...ازین که این ویژگیش آدم های دیگه رو هم میبره سمتش، متنفر تری، اما این به تو هیچ ربطی نداره...
8. سمت چپ سینه ی بابا بخیه خورده... اولا روش پانسمان بود و جای بخیه معلوم نبود... فقط هر وقت از جلوش رد میشدم، مثل یه دختر کوچولوی 7، 8 ساله، میگفتم: درد داره بابایی؟ اونم میگفت: یه کم... چیزی نیست...
بعد که پانسمانشو باز کردن، از دیدن اون بخیه ها واهمه داشتم. برای همین هر وقت که میخواستم بابامو نگاه کنم، چشمامو طوری میاوردم روش که از بالاترین نقطه ی سرش شروع کنم و یواش یواش بیام پایین تا به جای زخم نرسم...
بعد که یه مدت بابا نبود، راسته راستش خوشحال بودم که بابامو اون شکلی نمی بینم... و هر وقت زنگ میزدم بهش میگفتم: زخمت همون شکلیه بابایی؟؟ یعنی جاش هنوز هست؟؟ اونم میگفت: آره... اگه جاش خیلی بده، دکتر گفته با جراحی درست میشه هااا...، انگاری که اونم فهمیده که نمی تونم اون شکلی نگاهش کنم...
امروز که اومد، مثل همیشه جای اینکه همون دختر کوچولوی 8 ساله باشم براش و بپرم بغلش، وقتی دیدمش و سلام کردم، گفتم: هنوز درد میکنه؟ گفت: نه...فقط جاش مونده...
آره من اینطور دختریم... با این سن و سال و این هیکل، وقتی برای اولین بار، بابامو دیدم که بخیه خورده، مثل به دختر 8 ساله، داشت گریم می گرفت و مدام می پرسیدم: جاش درد داره بابایی؟؟
9. تو نگاهی داری که جرات آدم رو ذوب میکنه...
و لبخندی که به آدم جرات میده...
تو اینطور آدمی هستی اساسن...
به سیریوس، ما هردو تسخیر یک چیز شده ایم، نبودن تو...
10. گاهی در مقابل شهامت های آنی یه آدم، اساسن کم میاری...
دیروز تو اتوبان رسالت منتظر ماشین بودیم که یک عدد پراید شخصی که حاوی 3 عدد جوون با سر و وضع نه چندان جنتلمن جلوی من و نگار ترمز زدن که: کجا میرین؟
نگار: مصلا؟
اونا: بله بیاین بالا!( در حالی که این عقبی یه جوری بود و اون جلویی هم داشت با ضبط ور میرفت تا تکنو مورد علاقشو بیاره لابد!) نگار که به مینا گفت بریم، مینا یه نگاه توی ماشین انداخت و خیلی آروم به نگار که در حال سوار شدن بود، گفت: مطئنی که میخوای با این بریم؟؟!!!!!!
تو ماشین البته، مینا تمام خواسشو رو این سه تا تقسیم کرده بود که به محض اینکه کاری که نباید ازشون سر زد اقدام کنه!! فقط تو ذهنش مدام از خودش می پرسید که دقیقن چه اقدامی باید بکنه؟!!!
بعد پیاده شدن، نگار قاه قاه زد زیر خنده که تازه وقتی که گفتی مطئنی که سوار شیم، فهمیدم دارم به کجا میرم!!!!!
11. میدونین چی دلم میخواد خیلی زیاد؟!! اینکه یه روز از بیخ و بن سورپریز بشم...




