ای روزهای آتی، بیایید و به دادم برسید...

در لحظه زندگی کردن هم بخواهی بدانی همیشه خوب نیست... اتفاقن به نظر من آدم باید یاد بگیرد که به وقتش در لحظه زندگی کند، به وقتش غرق شود توی گذشته اش، به وقتش هم چشم داشته باشد به آینده... خصوصن آن وقت هایی که حالش، حال خوشی نیست... از آن ناخوشی های کاملن مقطعی و وابسطه به شرایط که هیچ جوری نمیشود از شرش خلاص شوی... اینطور وقت هاست که باید چشم داشته باشی به آینده... آینده ای که با آمدنش تمام این حال ناخوش را مستهلک میکند و اثرش را حداقل. همان آینده ای که وقتی به آن رسیدی، این حال گذشته شده را، یا فراموش میکنی، یا اگر هم فراموش نکنی، اثرش آنقدر کم شده که بگردی و گذشته های بهتری را نشان کنی برای توی گذشته ات غرق شدن...






به سیریوس، خیالت مثل صدای پرنده ی اولِ صبح ِ امروز است... آدم را از وسط زندگی ِ پر از هیاهویش، میبرد به یک ییلاق با درختانی پراکنده بر دامنه ی سرسبز کوه...





نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:28 توسط میم.| |