اشتیاق...
آدم گاهی در عجب میماند... انگار کن آدم راه افتاده باشد آن هم با دست خالی در پی سرنوشت! اینطور وقت ها که باورت میشود انگار راست باشد و خواستن انتهای توانستن باشد، حتا با دست خالی... آره! 13 اردیبهشت، من باید میرفتم جاده ی چالوس، باید میرفتم و از نزدیک لاله ها و شقایق ها را می دیدم... باید میرفتم و صدای آب را میشنیدم... چه اگر با کلی التماس و بالا و پایین کردن شرایط موجود و امکانات نشد، ساعت 1 ظهر، قرار تصویب شود و تو در میان تمام کارهای تلنبار شده ات، یارای مقابله با شوقت نباشد و اصلن بشنوی از پلیس راه که جاده ساعت 2 یک طرفه است و حتا با دیرکرد یکی از همراهان، 20 دقیقه به دو هم راه بیوفتید اما، یک طرفه نباشد و نباشد و نباشد تا برسید به باغ لاله ها...ش گفت بیاید یک کاری کنیم، حالا که نمیدانیم ترتیب آهنگ های این سی دی را، بیایید یک آرزو کنیم و یک عدد انتخاب کنیم تا ببینیم آرزومونو آهنگ چطور پاسخ میده، انگار که فال گرفته باشیم... بعد ما سه دور بازی کردیم و کلی خندیدیم از نتایج، و بعد ش گفت، حالا هرکی برای یکی دیگه و برای من آرزو کرد و شماره هم انتخاب کرد و نتیجه سرمست کننده بود... نپرسید! نمیگویم، نوشتمش تا تا آخر دنیا یادم بماند آهنگ را و قلب مهربان ش را...
به سیریوس، میدانستی تمام شقایق ها به امید ما میرویند؟ بیا هرسال برویم سروقتشان تا از نفس نیوفتند...
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت
22:22 توسط میم.| |




