پسرک فال فروش پارک لاله

حسودیم شد به او که اینقدر خوب با آن پسرک فال فروش حرف میزد... او که برایش دلسوزی نمیکرد... او که حتا با پسرک، 12 فال را با یک قاب از یک پوستر که چشم پسرک را گرفته بود، طاق زد... او که به پسرک میگفت، یکروز یکی از این آدم های توی همین عکس میشوی لابد، کسی چه میداند؟ 




و پسرک که میگفت اگر توی راه، کسی 10 هزار تومن بابتش پول بدهد، حتمن آن را میفروشدش...





باید یکبار دیگر بروم به این پارک لاله که هیچوقت انگیزه ی رفتن به آنجا را نداشتم و امروز هم اگر جلسه ی کارگاه نبود، نمیرفتم آنجا... باید بروم تا برای احمد، همان پسرک فال فروش، Look,Listen and Learn ببرم تا انگیزه هایش برای یادگیری زبان، از سطح بلد بودن حروف بالاتر برود... آره باید بروم تا هنوز پسرک با تمام خطوط روی چهره اش، یادم است...





به سیریوس، تو آن باد بهاری، میپیچی به دشت، لاله میروید، پرنده میخواند، مینا پرواز میکند...





نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 22:14 توسط میم.| |