کشف نشده

هیچ وقت آدمی توی زندگیم نداشتم که درست در لحظه بداند باید چه واکنشی نسبت به من داشته باشد... این را درست در لحظاتی که خیلی غمگین بوده ام حس کرده ام... اینکه مثلن من ترجیح میدادم بشنوم که خره اینها چیزی نیست و درست میشود یا حق داری، خیلی غم انگیز است و بعد، چه میشنیدم؟ اینکه مثلن نمیدونم چی باید بگم... و من چه کار کردم؟ هیچی... اعتراض نکردم که من این را که میگویی نمیخواهم... حتا اینقدر شجاع هم نبودم که بزنم زیر گریه تا بفهمد حالم واقعن خوب نیست و به چیزی بیشتر از نمیدونم چی باید بگم احتیاج دارم... و این نه ازین است که دوستانی داشتم که مرا به قدر کافی نمی شناختند که شاید ازین است که من آنقدر که باید صادق نبودم... که من خودم را وقت ناراحتی سانسور کرده ام... کاری که همه شاید می کنند و اصلن همین است که من هم هیچ وقت در لحظه آدم مناسبی برای دوستانم نبودم آنطور که باید... که من هم کم این جمله ی نمیدانم را کف داستشان نگذاشته ام... 





حالا هیچی نیست... اینجا غروب جمعه است... مثل همه جای دیگر توی ایران! و من دلم میخواهد گریه کنم... نمیخوام وانمود کنم حالم بده، اما یک چیزیم هست...





به سیریوس، بینوا تر از من دیده ای؟ تا کجا زیر قرضم...، این همه کلمه، همه اش وام گرفته از توست...





نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:44 توسط میم.| |