نویسنده ی مردمی!

دوست داشتم از آن نویسنده های مردمی بودم که وقتی می نوشتم کلی از مردم کشورم حرفم را میخواندند و چه مرا و پیشینه ام را میشناختند و چه نه، بعد از اینکه خواندم را تمام کردند، پیش خودشان میگفتند که آره دقیقن همین... همین که این میگه... و اینطور من دردآشنای مردمی بودم که البته صدایم هم قاعدتن به گوش کسی نمیرسید و شاید هم کسی انتظار هم نداشت که صدایم به گوش کسی برسد که اصلن تکلیف معلوم نبود که آیا این واقعن صداست؟ آیا اگر صداست رسیدنی است؟ آیا اگر رسیدنی است، به مقصد کدام گوش؟ آیا اگر گوشی هست، می شنود؟ آیا اگر میشنود، ازین گوش شنیده و از آن یک به در میکند؟ و همین طور سوال پشت سوال و همه هم بی جواب!




و من که اساسن نویسنده ی مردمی ای محسوب نمیشوم به کنار، برای همین جا هم سوژه کم دارم برای نوشتن! و این نه از کمی سوژه که یقینن از کوری من است!




به سیریوس، مثل آدمی نشسته در ایستگاه قطار، ازین قطار هم پیاده نشدی... غم زده ام! خیالم راحت است اما که هنوز ریل ها هستند و قطاری دیگر خواهد آمد... وای به روزی که بفهمم ایستگاه را اشتباهی نشسته ام... وای!





نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:48 توسط میم.| |