حالا تابستونه...!!
باورم نمیشه که هفته ی نحس تموم شد!! یعنی اونقدر باور ناپذیره که حس میکنم الان باید بشینم حساب کنم ببینم چطور خودم رو باید به امتحان بعدی برسونم در کمتر از 24 ساعت!! یعنی حتا برای مرگ هم ضرب العجل های بیشتر ازین، در حد 48 ساعت مثلن!!، تعیین میشه!!
بعد این بداهه ی شهرزاد رو که بر روی پله های مترو سروده شد(!) به همه ی شما امتحان تموم شده ها تقدیم میکنم!!:
همه چی آرومه، من چقد خوشحالم...
چقده حال میده، امتحان نه دارم!! (رو نه اش باید تاکید بشه!!)
1.شاید باورتون نشه(!) امروز صبح که برای 2 تا امتحان جذاب از خونه زدم بیرون، اونقدر به موقع اینکارو کردم که کلی در کمال آرامش و قدم زنان راه میومدم و عجب هوایی بود... رو شاخه ها پرنده ها میخوندن و یه کلاغم از دور دست غار غار میکرد ( خب انتظار داشتین عر عر کنه که اینطوری نگاه میکنین؟!!!!) و خیابون هم خالی از هر بنی بشری... فقط مینا بود که کف کفشش رو به آسفالت خیابون میسابید و به سمت یه پوزیشن کاملن نا امن( همانا سالن امتحانات!) رهسپار بود... یعنی قشنگ از شرایط حس میشد که یه 5شنبه ی تابستونیه این کوفتی!!
بعد تو راه البته مینا داشت سخت به این فکر میکرد که حجم چیزایی که تو کیفش داره که باید برای امروز میخونده، چرا اینقد بیشتر از حجم چیزاییه که تو ذهنش داره؟!!
خب شاید دلیل منطقی ای نیست که این دو تا باهم در تعادل باشن اصلن!!
2.امروز صبح خانومه تو مترو چنان با جدیت به پشت خطیش فحش میداد که باید بودید و می دیدید!! یعنی سر جم معنی 2 تا شو میدونستم! بعد داشتم با خودم فکر میکردم که بعضی از آدما چنان به طرف مقابلشون فحش میدن که فقط توانایی خودشون در ردیف کردن این کلمات خوش آب و رنگ رو به طرف مقابلشون تفهیم کنن صرفن! یعنی حتا بعد از اون همه فحش دادن، بازم دلشون خونک نمیشه از بس که همش در حال فحش دادن هستن و همش همین روند رو تکرار میکنن...
عوضش مثلن مینا کم پیش میاد که فحش بده... اما یه بار که میده اونقد از ته میگه که جیگرش حال میاد!! :دی
3.یه خنده هایی هستند که کاملن تکرارین، یعنی درست همون خنده هایی هستند که همیشه از اون آدم دیدی... مثل مثل همیشه... اما بعضی وقتا بهت کیف میدن... حس میکنی این آدمه امروز در غصه رو کامل بسته و فقط میخواد سر هر چیزی، حتا خیلی کوچیک، بخنده، شاد باشه... به کل دنیا هم ربط نداره که اون الان شاده... کل دنیا هم حق نداره و حتا انگار نمیتونه که این شادی رو الان ازش بگیره... بعد اون آدم میخنده، درست مثل مثل همیشه، ولی تو از دیدن این خنده های تکراریش بیشتر کیف میکنی...
4.بهتون توصیه میکنم که در مکان های عمومی چیزی نخورین!! امروز با مهدیه و شهرزاد تو مترو دو تا کیک داشتیم، یکیش ازین دو قلوها بود، بازش کردیم و دیدیم بچه ای که روبرومونه خب داره نگار میکنه،
شهرزاد: پاشو برو اینو به بچه هه تعارف کن!
مینا: مهدیه تو برو
مهدیه: مینا خودت برو...
و مینا در اون متروی خلوت که همه نظاره گرش بودن، از جاش پا میشه و میگه: کوچولو!، یه دونه بر میداری!؟( دقت کنید تاکید میکنه یه دونه چون چیزی هم باید برای خودشون بمونه دیگه!! )
مامان کوچولو: همین الان خورده، مرسی نمیخوره!
خود کوچولو: حرف که نزد، سرشو آورد بالا که: نه!!
مینا میاد که بشینه، شهرزاد با سر اشاره میده یکی هم اینوره!!
مینا: خانوم کوچولو یه دونه بر میداری؟؟
خانم کوچولو همین الان نخورده، پس بر میداره، البته با چنان نگاه تشکر آمیزی که از تشکر مامانش هم بیشتر کیف داره!
مینا میاد که بشینه، شهرزاد باز با سر میگه: یکی هم اونور هست!!
و مینا طول واگن رو طی میکنه و میگه: کوچولو، میخوری؟؟
کوچولو که گویا از دیدن صحنه های قبل کاملن دلش رو صابون زده بود، هنوز جمله تموم نشده بر میداره!!
خب تو مترو آخه جای خوردنه؟؟!!
5. حالا درست تو نقطه ی شروع تمام اون کاراییم که همش میگفتم تابستون انجام میدم...
6.مینا همش فکر میکنه که آره باید در لحظه زندگی کرد... اصن هرچه پیش آمد خوش آمدو ازین صحبتا!! ولی هیچ وقت نتونسه اون نگاه مشکوکش رو به آینده ببنده... فکر میکنه که اصن یکی از کارای مهم آدما اینه که برای آینده نقشه بکشن... بعد ولی داره میبینه که یه کارایی میکنه، یا یه کارایی نمیکنه، که عملن نقشه هاش با الانش تطبیق نداره... و مینا میبینه که تو یه بخشی از زندگیش و کارایی که میکنه اصاصن هیچی نیست... یعنی هیچی به معنی واقعی... یعنی شاید راندمان زندگی مینا رو که حساب کنی، یعنی نسبت زندگی لذت بخشش به کلش، سر جم با کلی تخفیف، به 20 اینا هم نرسه...
مینا 80 درصد قضیه رو تقصیر خودش میدونه و برای همین در حال حاضر بدون هیچ کدورتی از خودش، صرفن از دست خودش شاکی تشریف داره!!
7. اسم اون دسر رو با داداشم گذاشتیم:mango in paradise
8.مینا طی یه مذاکره کشف کرد که جمله هاشو دوست داره به سیریوس تقدیم کنه به جای بئاتریس!!
به سیریوس، وفاداره جفا پیشه، تو چه سبک رفتی و من چه سنگین جا موندم...!!




