رهگذر
انگار کن که همه چی خوب پیش رفته... نه چندان سخت و نه چندان هم ساده که به چشم نیاید... که بگویی این که چیزی نبود! انگار کن که این قدم آخر است و بعد تو در تصرف این محدوده نیستی، بیمه ات این کارت توی دستت نیست... اما درست درین آخرین قدم، در یک لحظه ی بسیار تاریخی، در گیت خروجی مترو حوس بسته شدن میکند و به چنان صدایی جلوت بسته میشود که...نه اینکه فکر کنید زیادی حساسم که یک در گیت مترو باعث شود بیایم و درین سرشلوغی بنویسم! نه ... حساسم چون این تاریخین(!) لحظه، در زندگی هم احتمال وقوع دارد... که پسش، زود هم از محدوده اش خارج میشوی به هر حال، اما این توقف، نفسی گرفته و نمیشود نادیده اش گرفت!
به سیریوس، آرام بگیر جانم... آرام بگیر تا خیالت اینطور طوفانی بر من نوزد، من اصلن بید، به نسیمی هم لرزان... نه اصلن نهال یک ساله ی تبریزی... بی طاقتم میکنی،می شکنم ها...
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت
10:15 توسط میم.| |




