می وزم تا تو...



حتمن بلایی سر آدم ها آمده که اینقدر تجربی زندگی میکنند... حتمن یک زمانی بوده که تئوری ها کارساز بودند، همان زمانی که میگفتند زندگی اینقدر پیچیده نشده بود، یا نه میگفتند زندگی ها ساده بود... اما درستش این است که هیچ وقت زندگی را هیچ تئوری شسته و رفته ای خلاصه نکرد... محبت؟ نه حتا این هم کلید تمام و کمالی نبود... لازم بود و هست و کافی اما نبود! تجربه هیچ لایه های شفافی ندارد، شاید قانونی ترین قانون اصلن همین باشد که آب به خودی خودش، سربالا نمی رود... و زمان که توقف نمیکند و ساعت برنالد که یک دروغ بزرگ تاریخی بود... زمان اما توقف که میکند هیچ، به عقب هم برمیگردد... و الا که این همه آدم از کجا می آیند که در گذشته زندگی میکنند؟ زندگی، در مشت هر آدمی گیر افتاده و هرکس، هر طور که خودش بخواهد، مشتش را باز میکند و زندگی را هرطور که بخواهد پیش میبرد... یک دروغ بزرگ دیگر! هیچ کس تنها صاحب اختیار زندگی خودش نیست که نیست... 



ما هر روز میلرزیم، زلزله مشتی آجر و سیمان را ویرانه میکند فقط... برای ویرانه ها، چه فرقی میکند عیار ریشترش؟ ما عذاداران ابدی، به چند روز عزای عمومی، رخت عذا از تن به در نمیکنیم در پسش... 






به سیریوس، طوفان تورنادو را هم اگر بدمم درین گل قاصدک، به تو نمیرساندش، اینقدر باید فاصله بگیری از دستان من؟





نوشته شده در جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:27 توسط میم.| |