فکر کنم بهش میگن:آرامش قبل و بعد طوفان!!
1.انقدر همه چی آروم داره پیش میره که حس میکنم زمان خوابش برده...
یعنی مینا که به یکباره وقایع دور و برش رو غورت میداد و این اغلب باعث میشد که اونا بپره تو گلوش و به سرفه بیفته... حالا این روزا این وقایع دور و برشه که داره مینا رو آروم، آروم هضم میکنه...
مینا این وسط ساعتش رو گذاشته رو زنگ و به یه خواب حدودن طولانی رفته انگار... بعد زندگی براش حکم دیدن یه خواب طولانی رو داره... یعنی دقیقن بیش از پیش توی زندگیش ناظره و کاری نمیکنه... صبر میکنه تا همه چی خودش پیش بیاد...
یه روزی ساعت بالاخره زنگ میزنه و من از خواب بلند میشم حتمن...!!
2.مینا می بینه که آدم های دیگه ای هم هستند که دارند بی رحمی رو یاد می گیرند... انگار این جبر زندگیه...
این زندگی لعنتی اونقدر آدم غالبن خودخواه میاره جلوت تا توام یاد بگیری که خود خواه بودن اولین چیزی بوده که باید یاد می گرفتی...!!
3.مینا ساعت های قرینه رو خیلی دوست داره... مثل 20:02 ، ولی مثلن ساعتی که از همه بیشتر دوست داره چشمش بهش بیفته اینه: 00:00
مینا میگه: دوست داشتن یه امر خیلی بزرگ و در عین حال خیلی سادست...، درست در همین حد دوست داشتن این ساعت ها...!!
5.اون روز یه برنامه ای داشت از تلویزیون پخش میشد، بعد توش میگفت که: بسیاری از آدم ها خاطرات زیر 5 سالگی خود رو کاملن فراموش میکنند... بعد درست در همین موقع مینا یاد بخشی از خاطرات زیر 5 سالگیش افتاد... یاد تمام اون آخر هفته های تابستون که میرفتن باغ و چه کارا که با داداشش نمی کردن...
قصه ی دانه اش هست و دامی
وز همه گفته نا گفته مانده!!
4.مینا از ترکیب خوردنی ها برای ساختن یه خوردنی جدید خیلی خوشش میاد... ازین کار که بری و در یخچالو باز کنی و به هر چیزی که اون تو بر میخوری فکر کنی که: خب شاید اگه یکمم از تو بریزم بد نباشه... بعد همین طور بدون هیچ پیش فرضی، یه طعم جدید خلق کنی... بعد اگه توش طعم هیچ چیزی غالب نباشه، خیلی زیاد با قضیه کیف میکنی... درست اون موقست که فکر میکنی: تو اون آشپز معروف و محبوبی هستی که باید غذای جدید امروزتو برای منو، تو بند مخصوص سر آشپز فراهم بیاری...
*بعدن نویس!! مثلن مینا میخواد الان طریقه ی درست کردن یکی از همین چیزایی رو که خودش سر هم کرده و باهاش مامان و داداششو امروز به یه عصرونه دعوت کرده، بهتون یاد بده!! این خوردنی ترکیبی که حتمن بهش میگن دسر هم اکنون اسم نداره و خب اگه اسمی به ذهنتون رسید، براش پیشنهاد بدید!!
برای درست کردنش برای حدودن سه نفر، اگه خیلی متعادل بخورن و اونقد خوششون نیاد که بازم بخوان!!، به نیم لیتر شیر و یه موز متوسط و 1/3 یه انبه ی متوسط برای مواد اصلی نیاز داریم... همه ی اینایی که گفتم رو به اضافه ی دو تا قاشق شکر و مثلن دو تا قاشق شیر خشک برای غلیظ تر شدنش، البته اگه خونتون بچه کوچیک ندارین و در نتیجه شیر خشک هم ندارید!! بهونه ی خوبی نیست!! چون ما هم بچه شیرخواره نداریم!! اما همیشه شیر خشک رو به عنوان غذای اصلی من و ... تو خونه داریم!!:دی!، بریزید توی مخلوط کن و حسابی با هم مخلوطش کنید...
بعد ترکیب حاصل رو که تا همین جا هم به شدت خوش مززه شده رو بذارین تو یخچال تا سرد بشه...، بعد درش بیارین و بریزین تو یه ظرف خوشگل، همیشه یه ظرف خوشگل یکی از فاکتورهای مهم در خوشمزه جلوه دادن چیزیه که درست کردید!! ولی خب طلا که پاکه!! چه منتش به خاکه!! پس خیالی نیست... اصن سگ خورد!! تو یه ظرف زشت هم بریزید جواب میده!!، و روش یه کم، خیلی نازک!، خامه ی صبحانه بریزین و روی خامه ها گیلاسی که هسته هاشو زحمت کشیدید و در آوردید بذارید و بیارین تا همه از مخصوص سرآشپزتون لذت ببرن!!
توضیح اضافه!!: آناناس نبود تا با اون امتحان کنم... اما اگه از پارادکس، آخه مینا حس میکنه مزه ی گیلاس، بین موز و انبه یه جور پارادکسه!!، خوشتون نمیاد و بیشتر طرفداره واج آرایی هستین، که اینجا مسلمن مزه آرایی لفظ مناسب تریه!!، بهتره که جای اون گیلاسا یه برش نازک آناناس بذارین... اگه این کارو کردید بعدن گزارش بدید که با آناناس چطور شد؟!! دقت کنید که چیزی نباید مزه ی غالب داشته باشه... وگرنه کیفش میره!! حتا شاید ریختن این مواد توی بستنی وانیلی هم چیز بدی از آب در نیاد!!:دی
در نهایت مینا شما رو به یک عدد عصرونه در منزل(!) به صرف همین دسر و نهایتن اگه بخواد خیلی بهتون حال بده، یه کیک شکلاتی دست ساز خودش باز و یه لیوان چای دعوت میکنه!!
5.دیروز که مینا با جدیت شروع کرده بود و تو کتاب ادبیات یکی از دوستاش داشت شعر می نوشت... تازه فهمید که شعرا دارن از مینا فرار میکنن... خیلی وقته که مینا به قصد خوندن شعری سراغ کتابی نرفته و گاهن گوشه کنار حرفای دوستاش یا نوشته هاشون شعری رو شنیده یه خونده... حالا این همه شعر گریزی برای مینا عجیبه!!
ولی دست کم دیروز یه تیکه از یه شعری رو که وقتی تو یکی از آهنگ های نامجو شنیده بود، پسندیده بود رو دید...
در شب تیره، دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده،
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده،
می کند داستانی غم آور!!
حالا مینا داره میگرده تا کل شعر رو پیدا کنه...
6.به بئاتریس، از آخرین باری که چشماتو بستی، هنوز همه جا تاریکه...!!
تو نوشتن این جمله ها برای بئاتریس و آریانا، مینا فهمیده که مثلن خودش اغراق ناگزیری توی حرفاش داره... که گاهی دل آدم رو میزنه... اما مثلن مانو، خیلی ساده میگه... و این سادگیشه که گاهی شیرین ترش میکنه...
7.حتا یه صفحه هم نشد!! این برای خودمم خیلی عجیبه!!:دی




