آسمانش ستاره ها در آغوش دارد...
13 باید آب داشته باشد، آب روان حتا... و مهربانی میکنی که در این زمین های بی رودخانه، با این موتور آب های سرپوشیده، یک روبازش را سر راهمان میگذاری تا دست ببرم در آب سردش که دستم یخ بزند... که آب بپاشم هوا و خوشحال باشم... که عهد ببندم با شارین و دلم زیادی خوش شود...میان روزهای سخت با پوست ور آمده :(، labello ئه آلبالو میچسبد که بمالی روی لب هات و عطرش را مزه مزه کنی، همانطور که میان خستگی توی راه ابتدا و انتهای قزوین بهاری می چسبد با این تنه ها و شاخه های تیره و این برگ های سبز ِ سبز...
و هزار آهنگ که در جاری راه، انگار بیشتر معنی دارد، همان طور که به رقص بیشتر می آید آهنگ تا وقتی که در سکون گوشش میدهی و اصلن روح آهنگ جاری بودن میخواهد تا به کمال برسد...
به سیریوس، ذهن زیبا را دیده ای؟ کاش دیده باشی... کاش دیده باشی تا یک شب همانند جان نش، قلم دستانم را بدست گیری برای وصل کردن ستاره ها به یکدیگر و نقاشی...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ساعت
14:19 توسط میم.| |




