مجنون...

ماجرای ما از اون روز سر کلاس شیمی کلید خورد... اون روز که تا قبلش با خودم حساب کتاب کرده بودم که ای بابا، حالا چیزی نشده که، هنوز کلی وقت داری... اصن جمعشون خیلی دبش و درجه ی یک بوده که بوده... برای تجربه ی اول شروع قدرتمندی بوده که بوده... بابا خیلی مایل نبوده و توهم اصرار زیادی نکردی و تمام... چیزی که هست وقته... مشکل هم از جایی شروع میشه که تهه حساب کتابات بخوای خودتو قانع کنی که چیزی که زیاده فرصته و وقت... که نه اصلن کیمیایی ِ واسه خودش...




حالا چرا از سر کلاس شیمی شروع شد؟ چون تهه تمام این بالا پایین کردنای ذهنی، از تهه دلت دوست داشتی که اولین نفری که از اون جمع میبینی و ازش جویای حال و هوای سفر میشی، بگه ای بابا... خوب شد نیومدی، اینجور بود و اونجور بود و اینقدر ازین چیزا بشنوی که خیالت راحت بشه که دیدی! دیدی هیچ چیز خاصی نبوده؟ ارزش رفتن نداشته؟ گروه باید گروه باشه تا جواب بده... اما مساله اینه که همون تهه ذهنتم میدونی که گروه کوهنوردی فنی کم گروهی نیست برای خودش و عمرن این وصله ها بهش نمیچسبه... اینارو چهره ی مریمی فریاد میزد که وقتی اومد سر کلاس، یه لبخند به عرض صورتش داشت که جمع شدنی هم نبود... اون همه حساب و کتابتو حرفای مریمی بر باد داد که وقتی حرف میزد از گوشه و کنار لباش و کلمه هاش میدیدی چه شور و آرامشی داره لبریز میشه... و درست از همون لبخند ِ اول ماجرا کلید خورد...





و این قصه که سر دراز داشت و داره، بارها و بارها تکرار شد... هربار با مقادیری بالا و پایین برای خالی نبودن عریضه... و یکبارش که برنایی ها بردند و رفتند و ماجرا اوج گرفت... که تهشم اومدن عکس دسته جمعیشونو گذاشتن تو همین فیس بوک کذایی و سعید ِ جان بر لب رسانشون برداشت تورم تگ کرد که ینی بدون نبودی و جات خالی بود و ما به یادت بودیم و چه و چه که حسابی دلت بگیره که مگه امامزاده ای که باید آدمو بطلبی و هنوزم سر طلبیدن نداری؟!!






و حالا که 8ام فروردین 1392 ئه و سه-چهار روز قبل خونه رو گذاشته بودی روی سرت که اگه سه سال لحظه شماری کردم براش، لااقل حالا داره یه 3 روزش نصیبم میشه که حسابی دلی از عذا دربیارم و باز اما قافله راه بیوفته و تو نشسته باشی پشت لپ تاپ و پست مطلب جدید را زده باشی و ...




دارد بارورم میشود که امامزاده ای شده ای برای خودت کویر... طلب نکردنی... حالا دلم نه از پدر شکسته که همان بار اول اگر رضا میداد، من به معشوق رسیده بودم و نه از تمام گرفتاری های دیگر که دفعات بعدی مانع آمد... حالا فقط و فقط دلم از تو خون است کویر که به واقع لیلی ای شده ای برای خودت... چهره پشت حجاب برده و جام مرا نه یکبار که بارها شکسته... وادی طلب را چند مرحله است؟!





به سیریوس، باید اعتراف کنم که میترسم... میترسم از قافله ی تو هم همین قدر ساده جا بمانم... همین قدر ساده، همین قدر مینا شکستنی...





نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 20:18 توسط میم.| |