اینجا مردم بی نوبت فقیر میشوند...

فقر یعنی در یک فروشگاه سه طبقه از انواع گوشت قرمز و ماهی و ماکیان و میوه جات و سبزی جات و صیفی جات و تخم مرغ و اطعمه و مواد شوینده و بهداشتی و چه و چه و چه ایستاده باشد و در میان فریاد های دو کیلو خیار و 5 کیلو سیب زمینی و 7 کیلو مرغ و 2 تا شونه تخم مرغ و 5 تا قوطی روغن و 5 کیلو گوشت گوساله بدون چربی، دست ببرد در پلاستیک های افتاده جلوی در میوه فروشی و یک کیسه از سیب زمینی هایی را بردارد که قد تخم کفتر هم نیستند و از شاگرد مغازه با هزار هزار شرم در دستان زیر چادر و چشم هایش بپرسد که اینها چند؟




پسش شاگرد قیمتی بپراند و زن بیچاره شرمش دوصد چندان شود که حالا باید با این خرید پیزوری اش بایستد در صف پرداخت به صندوق! و شاگرد که شرم را میفهمد بگوید" لازم نیست بری تو صف، برو ازون طرف 500 تومن بده به صندوق دار و برو" ... 





لااقل فقر در صف ایستادن نمیخواهد... 





به سیریوس، سیل که راه بیوفتد، سد پلک را می شکند، اشک از پلک های بسته هم جاری شدنی است...





نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:59 توسط میم.| |