بی دلیل...
از یک جایی به بعد، میفهمی که دوست داشتن و دوست نداشتن، هیچ دلیل و منطق و چهارچوبی بر نمیدارد! اولش است که آدم با نسبت به بقیه بهتر است و بسته به اینکه شی باشد، کیفیت و رنگ و چه و چه اش و بسته به آدمیزاد بودنش، ادب و معاشرت و چه و چه اش؛ از پس چرایی دوست داشتن یا نداشتن بر می آید، چه اصلن در همین منطق ها هم اینکه مثلن چرا فلان رنگ از دید کسی بهتر بوده خودش بی چهارچوب است، اما از یک جایی به بعد، دیگر هرچقدر هم که کنکاش کنی، هرچقدر هم که دلایلت را برای اینکه دوست داری، زیر سوال ببرند، وقتی دوست داری، یعنی که دوست داری... بی هیچ دلیلی اصلن! و درست از همین جاهاش به بعد است که یک جوری ترسناک میشود دوست داشتن یا نداشتن! که ممکن است رنگ عوض کند و نون اش جابه جا شود و نفهمی که چرا؟!!
به سیریوس، نگران خشک سالی نباش، تا تو بیایی اینجا زمستان است و من میبارم... خودمانیم، بهار از پس این زمستانم، عجب رنگ رنگی خواهد داشت...!




