سادگی گم و شد و رفت...!!
مینا میدونه که داره تلاش مذبوحانه ای انجام میده... این تلاش برای خوندن فکر آدما و باور نکردن حرفاشون کاریه عبس... کاملن عبس... هربار که مینا قضاوت میکنه، یه چیز جدید تق تق در میزنه و میاد تو و ثابت میکنه که قضاوت هاش غلط بوده... مینا داره یاد میگیره که هربار، هر روز، آدم ها رو درست به اون شکلی که اون لحظه و اون روز هستند قبول کنه و همه ی اون ها رو هم برای روزهای بعد و لحظه های بعد از گوشه ی ذهنش پاک کنه... اینطوری دیگه دچار تناقض نمیشه....
تا وقتی تو زندگیت کسی رو برای مجرم شناخته شدن داری، دیگران به گناه خودشون پی نمیبرن...
شروع دوباره ی امتحانا، برای مینا فقط یه مورد ملال آور داره...، شیمی 2.... درواقع پیشوایی... خلاصه ی تمام فاز های مقابل مینا... اگه یه روز یه قاتل حرفه ای بودم، مثل ژان رنو تو فیلم لئون، اولین کسی که میکشتم، ... بود و دومین نفر حتمن پیشوایی بود...!!
مینا داره با خودش فکر میکنه که آره... شاید لازمه که گاه گاه، به آدم هایی که دوسشون داری و الان پیشتند، یادآوری کنی که اگه برن، جای خالیشون چطوریه؟... دنیات بدون حضورشون چی کم داره؟... اونوقت وقتی خواستند برن، میدونن که دارن چیا رو ازت میگیرن؟ اونوقت راحت و بدون دلیل نمیذارن و برن... اونوقت تو خودتم الان قدر داشتنشون رو بیشتر میدونی...*
گاهی شده که بفهمین: کاری که دارین انجام میدین، انرژی ای که دارین میذارین، تو جای درستش نیست؟ مثل این میمونه که کدهای c++ رو توی word تایپ کنین و هی بگین: پس چرا کار نمیکنه؟؟ خیلی وقتا ما داریم به عالی ترین شکل ممکن کارمون رو انجام میدیم، اما بسترش رو درست انتخاب نکردیم... گاهی تا آخرین لحظه ها هم متوجه اشتباهمون نمیشیم... همیشه وقتی فهمیدی، مشکل با یه کپی-پیست ساده حل نمیشه... ولی آخه چرا اینقدر محو اون کار میشیم که نمیتونیم تشخیص بدیم کجا و برای چی داریم انجامش میدیم؟؟!!
مینا گاهی یه فکر مسخره ای پیش خودش میکنه... بذارین یه بار برای همیشه بهتون بگه!! مینا همیشه فکر کرده با خودش که: شاید یه آدم هایی رو اونقدر زیاد دوست داره که آدم های دیگه، با خودشون فکر کنن که هیچوقت نمیتونن برای مینا طوری باشن که به اندازه ی اون آدم ها دوست داشته بشن، نزد مینا!! اما مینا بیخودی این فکر رو نکرده...
مینا این گزارش هایی رو که تا حالا تو UTCE نوشته شده رو به شدت می پسنده.... و همیشه با خودش فکر کرده که حتمن یه موقعیتی پیش میاد که یکی ازین گزارش ها رو خودش بنویسه... اما میتونه این هیجان از حالا باعث میشه که اونموقع یه کار افتضاح تحویل بده!!
مینا دیشب که از پله های راهرو خونشون بالا میومد، یه آهنگ شاد تو گوشش نواخته میشد و مینا هم از ساعت خلوتی راهرو کمال استفاده رو برد و مثل بچگیاش با کمال شیطنت و ورجه، وورجه از پله ها بالا میومد و ... خیلی کیف داد... :دی!!
منتظر تابستونم... شدید... ولی همیشه دیدم که وقتی شدید منتظری که به کیی بیاد که تو یه کارایی رو انجام بدی، اون کی اومده و تو هم اون کارا رو انجام ندادی... ولی باز ... شدید... منتظر تابستونم...!!
پانوشت:
*: اصلن منظورم به جغدمون نیست... رفتن اون برای مینا حالا بعد از این مدت، بعد از دوباره دیدنش اونقدر عادی شده که خود مینا هم متعجبه که این همه عادی بودن از کجا میاد؟ درست مثل اینکه همیشه یه آدم رو صبا که میری سر کارت تو مسیر ببینی و از یه روز دیگه نبینی، چون محل کار تو عوض شده!!
البته مینا حس میکنه که شاید یه موقع به اونم گفته بوده باشه که نبودنش چطوریه؟؟ اما دیگه چه فرقی داره؟؟ مینا میتونه همیشه فکر کنه که: "اممم، شاید جای یه نفر خالی باشه!! بعد بره و به عکس دسته جمعی سال پیش دانشگاهی یه نگاهی بندازه و به آدمی که بغلش کرده و دوتایی نیششون تا آخرین حد ممکن بازه، یه نگاهی بندازه و بگه:" شاید جای تو باشه!!" ولی بعدش خیلی ساده از کنار اون عکس رد بشه و به آدم های حالاش فکر کنه... و قولی که با شیما به هم دادند براش زنده و قوی بشه...
میدونم که ممکنه اینجا رو بخونی... زور میزدی همه چی برامون عادی بشه... برای من شده... به هدف مبارکت رسیدی...




