دنیای آگاه

دنیا همه اش، شاید هم نه بیشترش، 

مثل نور خانه ای میماند تنها، در تاریکی بی حدِ شبِ بیابان

که توی راه گم کرده، از دور میبینی نور را و دستگیرت نمیشود که اگر بروی سروقت نور، نجات پیدا میکنی یا کارت با دنیا تمام میشود؟!



ساده ترش این بود که بگویم، همه چیز دنیا، شاید هم نه بیشترش، مثل بادام سر بسته میماند، 

که ندانی زحمت باز کردنش، شیرینی نصیبت میکند یا زهر تلخ یا هیچی؟! 




این که سه تا شد!! دوتا بد و یکی خوب! کلبه ولی دو حالت داشت انگار؟!! 




امشب حتمن وقت مناسبی برای اینطور تحلیل ها نیست! بس که چند روز است داریم با matlab کشتی میگیریم! 





به سیریوس، دنیا میدانست! تو را گذاشت جایی در انتهای دنیای من، تا ازین تلاطم ِ عظیم ِ بودنت، نهایتن نسیمی به من برسد؛ آخر من از اولش بیدِ مجنون بودم، به نسیمی اینطور آشفته حال... برگی بر من نمیماند اگر دنیا نمیدانست...





نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 1:53 توسط میم.| |