دوست من میشی؟؟!! :دی
این لعنتی گلومو چسبیده... ول نمیکنه... تقصیر من که نیست... بش گفتم گورتو گم کن و برو... ولی انگار تو وجود مینا بهش خوش گذشته... انگار میزبان خوش رفتار بوده و اونم کنگرو خورده و لنگر انداخته... انگار دیگه یه مدت که من و اون، صب با هم از خواب پا میشیم، با هم میریم دانشگاه، با هم میریم سر کلاس، با هم میریم سلف، با هم میریم همه جا، شبم رفیق تر از روزای قبل، صمیمی تر از شبای قبل، می پریم تو تخت... تا صبح اون تو گوش من گریه میکنه... من تو گوشش میگم: لعنتی! خفه شو!! میخوام بخوابم... صب که بشه باز با همیم... دست کم 5،6 ساعت خفه شو!! می ترسه تنهاش بذارم!! من؟!! یه زمانی از رفتنش سرمست میشدم... حالا شاید منم اونقد عادت کردم بهش که ...
شادی جفا زیاد میکنه! اما غم با وفاست!! فکر کن!؟!! داره با این حرفا خودشو عزیز میکنه...
مینا خیلی وقت بود که کسی بهش نگفته بود: بیا بخون، یه چی راجع به تو نوشتم!! اون نوشته ها و حال هواش، گذری اومد سراغم... :)
ژوکر! با توام!! گوش میدی؟؟ گوشی دستت هست؟؟ وقتی خوندم... برای چند ثانیه، چشام خیس شد و رفت، چی میگن؟ یهو ابری شد!!ولی ابرش ازین ابرای لوس و گذری بود... ازینا که سایه های بزرگ اما بی برکت دارند... حتا اشک ریختنام هم لعنتی شده!! ژوکر!! یه لحظه حس کردم در حقت جفا کردم... شاید باید حرفای جدی تری همیشه باهم میداشتیم... شایدم همین نداشتن حرفای جدی مارو رفیق تنهایی هم کرده... منم گاهی تو تنهاییام یادت میفتم آخه...!!
میدونی این غما همیشه یه بخشی از روح آدم رو فرسایش میده... اما تهش آدم رو پوست کلفت تر میکنه... بعدش تو ظرفیت چیزی فرا تر ازین رو داری... مثل ویروس ها و باکتری ها که هی در مقابل یه واکسن جدید مقاوم تر میشن و ...، فقط نمیدونی تهش کیه، کی این شرایط رد میشه؟! کی؟؟!!
آدم هایی که زندگیشون دست دل و احساسشونه، چیزی در حد من!، خیلی آسیب میبینن، مسلمن ناخواسته... شاید خوبه که داری منطقی و عقلانی میشی!! بیا ازینا یه چیم به من یاد بده!!
یادته یه سری بهت گفتم: تو نیاز داری یکی بزنه تو گوشت؟؟ شاید منم الان میخوام که یکی بزنه تو گوشم:(
محکم!!
شدم اون موجود محرکی که از زندگی فقط خرکاری هاشو داره میچشه و از زنده بودن، فقط مصرف اکسیژن و آب و مواد غذایی.... نه یه فایده ای... نه یه...
یکی از دوستام گفت: برو عاشق شو، همه چی حل میشه!! حتا عرضه اونم ندارم!!( چه جوری مینویسن این عرضه ی لعنتی رو؟!!
!)بعد این وسط دلم میسوزه... یکی زنگ میزنه بهم میگه: فلانی حالش بده... کاری از من بر نمیاد، میشه تو کمکش کنی؟؟ بهش میگم سعیمو میکنم اما درست همون موقع تو دلم میگم: ببین این بیچاره به چه امامزاده ای پناه آورده...
واسه این قبره که فاتحه میخونین؟؟!! میتی توش نیست...
"...
تو مینا رو توی خودت حبس کردی..." (آره شاید تو راست میگی، بگو چه جوری آزادش کنم؟؟!!) کاش آزادسازی مینا هم مثل آزاد سازیه گاز هیدروژن و اکسیژن از الکترولیز آب یه فرمول خیلی ساده داشت،مینای حبس مایع، می دهد یک مینای آزاد گاز + 2 تا غمه گاز!! بعد مینای منزجر از شیمی هم حاضر به حفظ کردن تک تک مراحل این واکنش بود...مینا شده فیلتر ولی...
از نوع عبور دهنده ی غم...!!همیشه فکر کردم که آدم هایی که از خودشون یا از کارشون خیلی تعریف میکنن، حتمن در اون مورد یه نقص بزرگی دارند، یه کمبودی چیزی، بعد امروز تو مترو خانمه مثل چی از نحوه ی تربیت فرزندش تعریف میکرد!! اساسن خود شیفته بودن با تعریف از خود داشتن یه فرقهای بسیار بسیار باریکی داره که با دقت هایی در حد موشکافی گاهی از هم تمیز داده میشن!! ولی بعضی از آدما هم مثل این خانم قصه ی ما اونقدر واضح و رو بازی میکنن که در اولین جمله دستشون رو میشه!! یعنی تو بگو ف، من رفتم فرحزادو برگشتم!! درین حد!!
باید آهنگ
Dolphin رو گوش بدید... اولش اونقدر فوق العاده شروع میشه که با ذره ذره وارد شدن صدای ویولن تو وجودت صدا تبدیل به یه لبخند میشه، میشینه کنج لبات و تا صدای خواننده در نمیاد همونجا قلقلکت میکنه... و همش وقتی خواننده میخونه تو انتظار میکشی که ساکت بشه و ویولن باز ذره ذره خنده بذاره کنج لبات...اساسن ویولن، کلاسیکش، قشنگ و دلبرانست...
در مورد
Song from a secret garden هم بگم که:اول کار چنگ میزنه به وجودت و آهسته آهسته با زیر تر شدن صدای ویولن،حس میکنی داره عرصه رو برات تنگ تر و تنگ تر میکنه... که حس میکنی این دنیا رو فقط تویی که تشکیل دادی و تمام دلتنگیات... اما به یکباره که بم میشه... میفهمی که هنوز امیدی هست... هنوز عرصه های فراخی وجود داره... هنوز! هنوز! هنوز!! بعد یه جا حس میکنی که پیانو داره شلوغ بازی در میاره تو این کرنش ویولن... مثل این بچه هایی که میان و همه چیو بهم میریزن... اما حتا این شلوغ کاری رو هم دوست داری...!!
و در نهایت باید به عرض برسونم که: ممنون مینا خانم سس خور بابت این آهنگ ها...
اسمبلی؟!! چطوریایی؟؟!! دیگه خبری ندادی از خودت این روزا... به چی فکر میکنی این روزا؟؟!!
یه حسرتایی هستن... خیلی کوچیک و ساده اند... اما همیشه یه گوشه ی دلت میمونند و هیچ کاریم نمیتونی باهاشون بکنی... مثل... مثل...؟!! نداشتن پیکسل سمپاد، توی جشن سمپاد!! اسمبلی؟؟ چه فکری کردید که پیکسل سمپاد نزدید؟!!
بچه ها!! در نهایت من باهاتون میام اصفهان... چون شعارم اینه که:"خوش گذرونی بدون حضور مینا، یعنی نصف اون خوش گذرونی!!" پس میام تا کامل بهتون خوش بگذره... به هر حال من همیشه اون دوست فداکاری هستم که حتا لحظه ی مرگ هم حاضر به هرگونه فداکاری ای هستم... اینو همیشه یادتون باشه!!
امروز که در دست توام مرحمتی کن/ فردا که شوم خاک، چه سود اشک ندامت؟!




