دزد
امروز به ما دزد زد... به ما یعنی به من و سه تا از دوستام... در مقایسه با ز که طفلی خیلی ضرر مالی و به نوعی آبرویی نصیبش شد، من همش ضرر معنوی خوردم...از دست دادن، باید با میل باشد، باید آدم تمام اراده اش را معطوف کند برای از دست دادن و باید کاملن بخواهدش تا بعد از آن، هیچ درگیری فکری ای با آن نداشته باشد... آدم حتا وقتی دو به شک است که چیزی را بدهد هم، حالا حتا اگر بهای یک چیز بهتری هم باشد، اما همان دو به شکی، او را جدا نمیکند از آن از دست رفته... چه برسد که دزدی بیاید و ببرد... دزدی بیاید و یک مشت خاطره را بار بزند و ببرد... یک مشت خاطره ی ارزشمند... حالا که چند ساعتی از ماجرا میگذرد، تکه ای از من، همش در پی از دست رفته هاست... تکه از من به دنبال آن هاست... وقتی باهم بودیم، سعی میکردم چیزی نگویم، چون در مقابل ز خیلی بی انصافی بود ناراحتی برای از دست رفته های من... اما به اندازه ی از دست رفته های ز برای آن مقدار خاطره که دزد از من ربود ناراحتم...
به سیریوس، خواستم بگویم که اگر ما به غفلت تکه ای از هم را دزدیده باشیم، این خوب است یا بد؟ بعد دیدم اینجا کسی چیزی از دست نداده ولی... آخرش فهمیدم دوست ندارم دزد را وارد آنچه برای تو مینویسم کنم... اینبار این نوشته را نادیده بگیر...
بعدن نوشت: دیشب خواب میدیدم تمام از دست رفته های دیروز را برایم پس آورده اند... چشمام توی خواب غرق اشک بود...




