غروب کردم...
در زندگی زخم هایی هست که نه میتوان راجع به آن با کسی حرفی زد و نه میتوان جای آن را به کسی نشان داد، و مثل خوره به جانت می افتد...!! چقدر خوندن این جمله داره آرومم میکنه الکی... یه روز تو بوف کور، حالام قاطی حرفای بزرگمهر حسین پور... دلم برای کمیک های این آدم تنگ شده بود... ( هر چند که این جمله در عین حال منو یاد پدربزرگ مانولیتو هم میندازه که تو فروشگاه با اون یکی پیر مرده ... :)) )
تو دانشکده یه آقای حشمتی داریم ما... آدم جالبیه... چیزی که توش خیلی بارزه این چهره ی همیشه باز و شادی ایه که تو رفتارش داره... در طول روز قابلیت اینو داره که با این همه دانشجوی خوش اخلاق و بد اخلاق و جور و واجوری که میان پیشش کلی بگو بخند کنه و سر به سرشون بذاره... مینا همیشه پیش خودش فکر کرده که روزی که این آقای حشمتی ناراحت و گرفته باشه، حتمن روزیه که یه دلیل خیلی جدی و بزرگ برای ناراحتی هست...
دیروز دور و بر 6 و 10 دقیقه حضرت ازرائیل (که نمیدونم ز شو درست نوشتن یا نه؟!!) یه سلام علیکه مختصری با ما داشتن!! مینا هندز فریشو کرده بود تو گوششو با صدای بلند داشت آهنگ گوش میداد و سرشو تا آخرین حد ممکن گرفته بود پایین و غرق در عوالم مزخرف خودش میرفت تو خیابون انقلاب که یه ماشین درست جلوی پاهاش ترمز کرد و اونقد که سپرش آروم خورد به مانتو مینا .... مینا سرشو که آورد بالا دید راننده تا کمر بیرون از ماشینه و داره یه چیزایی میگه... حتمن داشته فحش میداده دیگه... وگرنه با اون اوضاع من که قربون صدقم نمیرفته!! بعد لابد قبلشم کلی بوق زده و من نفهمیدم... بعد من کلن خوشحال بودم که صدای فحش دادنشو نمیشنوم!! مینا تنها کاری که کرد این بود که دستشو آورد بالا و گفت: ببخشید... و تو دلش ادامه داد: ازین که داشتید منو میکشتید!!
یه جایی تو دانشکده هست... دوسش دارم... همیشه قبل کلاسای نقشه ( تنها فرصت موجود!!) همه ی تلاشمو میکنم که زود کارمو تموم کنم که قبل کلاس برم اونجا... همیشه اونجا به خودم میگم: اون پایینیا این بالا رو نمیبینن... اونقد که انگار اصلن اینجا وجود نداره... ولی تو همه ی اون پایینی ها رو میبینی...
خوشحالم که حال خیلیا خوبه... ولی خیلی بده که تو این شرایط حال مینا خوب نیست و حس میکنه که وقتی میره تو جمعشون انرژی منفیه...
مینا هرچی پتانسیل داشته تو این روزا به جنبشی تبدیل شده... البته دقیق ترش اینه که تلف شده... حالا نیاز به شارژ شدن داره... ولی هنوز نتونسته شارژرشو پیدا کنه... یادش نیست دفعه ی قبلی کجا گذاشتش؟!! شایدم یکی جاشو عوض کرده و به مینا نگفته...
غفلت تو و دوری من... نمیدونی که داره چیکار میکنه... اما مینا همچنان در تمرین سکوت به سر میبره... آخه تو همیشه اونقد بزرگ بودی و هستی که آدم جلوت کم میاره...ولی در عین حال خیلی هم نامردی تو!!( ماجرا اونطور که شما فک میکنین عاشقانه نیست... ، پس فردا پا نشین بیاین جلو مینا بگین: عاشق شدی؟!!! آخییی!!)
هی میشینیم دور هم، میگیم فلان روزو یادته؟!! چقدر خوش گذشت...، بعد دوباره دو ماه دیگه، میشینیم میگیم،اااا دو ماه پیش یادته فلان کارو کردیم؟ چقدر که خوش گذشت... بعد همین طور مدام داریم زمان رو تبدیل به گذشته میکنیم اما انگار هیچوقت به جایی نمیرسیم که بگیم: داره خوش میگذره...!!
اسمبلی... کاش اینجوری باهات مواجح نمی شدم... ولی مرسی دلم خیلی تنگت بود به اضافه ی اینکه حرفامو به هیچ کس نمی تونستم بگم... هیچکی جز تو درکم نمیکرد... این بغض هایی که اومد و من اما غورتش دادم... ولی باز کمی آرومم کرد... نمیدونم دوستامون چرا اینقدر نامرد شدن... شاید هم خود خواهند... ما این وسط چی کم گذاشتیم؟؟؟ شایدم نباید زیاد می ذاشتیم...
آره اسمبلی... باید بگیم: این روزا همه نامرد شدن، شما چطور؟!!
چرا آدم ها یه زمانی به خودشون این اجازه و این زحمت رو میدن که چیزهایی رو در تو بسازند... اما بعد اون ها رو در هم می ریزند؟!! حتا گاهی ویران می کنند؟؟!! این وسط تو هیچ کاره ای یعنی؟!!دلم شکسته...
خورشید تو وجودم غروب کرده... اونقد یهویی که نفهمیدم کی حتا... سر طلوع کردن هم نداره انگار...
من شبا رو دوست دارم... خیلی زیاد... اما میدونم... شب مینا خیلی نچسبه...
پانوشت:مریم و سارا یواشکی این جا رو نخونین... دو نقطه چشمک!! خوشحالم البته که شمام این جارو میخونین...




