نسیمی کز بن آن کاکل آیو...

حتمن یک چیزیم شده که اینقدر دست و دلم به نوشتن نمیرود... 




دلم میخواست خانه ام کنار دریا بود... صبح که میشد، از خواب که بیدار می شدم، کتری برقی را روشن میکردم و یک پیراهن با آستین های کوتاه و یقه ی انگلیسی و یک کمربند از جنس پارچه ی خودش که سفید است و پر از پیچ و تاب های گل های سرخ و فیروزه ای میپوشیدم و موهایم را از بغل می بافتم و پشت سرم جمع میکردم و میرفتم سروقت کتری که آبش جوش آمده بود و یک نسکافه دست و پا میکردم و کفش های راحتی پا میکردم و با یک لیوان نسکافه گرم میرفتم کنار ساحل... به خورشید و دریا و موج هایش سلام میکردم و روحم که تازه میشد، میرفتم سروقت زندگی... و فراموش میکردم این روزهای گنگ را... انگار که هیچوقت نبوده اند... 




در عوض من خیلی شک کردم!





به سیریوس، یک آن فکر کردم باید که در دریا غرق شوم، از بس که شبیه چشمان تو بود... 





نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:22 توسط میم.| |