خواب
دیشب خواب دیدم! می گویم دیشب خواب دیدم نه به این معنی که شب های دیگر خواب نمی دیدم... به این معنی که خوابی دیدم که مرا به وحشت انداخت... به من فهماند که در همچین شرایطی چه بر سرم خواهد آمد... خواب دیدم دفتر دکتر شریعتی هستم... برای آنها که می شناسندش، فرض کنید که دفترش آمده باشد سمت سایت، مثلن کلاس 321... خواب دیدم توی دفترش نشسته ام و دارم با او صحبت میکنم... از چیزی به جز درس و پروژه و اینها... و او همان قدر آرام که همیشه هست بود... و از پنجره های اتاقش داشتیم بچه را که بیرون توی حیاط فنی بسکتبال بازی میکردند را تماشا می کردیم... و او میگفت از خودش و سعی میکرد مرا به آینده مشتاق کند... همه ی اینها بود که یکباره آسمان را ابرهای سیاهی پرکرد... نور نارنجی عجیبی توی آسمان از میان ابرها ظاهر شد، انگار که ماه نارنجی شده باشد و آتش گرفته باشد... من و دکتر حیران این نارنجی شعله ور آسمان را می دیدیم که نارنجی از بالای سر ما حرکت کرد و ما سر از پنجره بیرون بردیم تا دنبالش کنیم که به یکباره، جایی دورتر از ما به سرعت به طرف زمین حمله ور شد و با چشمان خودم دیدم که جایی در غرب تهران به زمین نشست و اتشی بود که از آن منطقه زبانه می کشید... صدای وحشتناک انفجار و بعد از آن، آب فراوانی که نمیدانم از کجای زمین به هوا برخواست و باران وحشتناکی که شروع شد و صدای دکتر که فریاد زد، برو... اینجا نمان... دور شو... من نمی توانم همپای تو بدوم... و من که دکتر را رها کردم و فقط میدویدم... و من که نمیدانستم چرا دکتر را رها کردم و جان خودم را ارجح تر تصور کردم... و من که جانم را برده بودم توی پاهایم که از حجم آبی که نزدیک میشد فرار کنم... و من که حتا یارای گریه کردن هم نداشتم و میخواستم هرطور شده به خانه برسم... میخواستم خیالم راحت شود که همه سالمند... من که میدانستم جایی از شهری که تویش آرامش داشتم، با خاک یکسان شد... و من که میدانستم دکتر شریعتی را رها کرده ام و حالا اگر مرده باشد، من بی تقصیر نبوده ام... و من که تنها ترین تنهای عالم شده بودم... آنقدر تنها و وحشتزده که حتا گریه هم نمیکردم...و من که نمیدانم چرا همچین خوابی دیدم... که من نه در فکر جنگ بودم این روزها و نه در فکر آخر دنیا... که من حتا فکر رفتن پیش دکتر شریعتی و درخواست از او برای قدری حرف زدن را هم فراموش کرده بودم... و من اما خواب هایم را جدی میگیرم... و امشب که آسمان پر از ابرهای سیاه شده و ماه... جایی از میان تمام ابرهای سیاه معلوم است... برای اولین بار از ماه که این مقدار دوستش دارم، ترسیدم... و خدا خدا میکردم که شعله ور نشود... که جایی صدای انفجار نشنوم...
و من که از خواب که چشم باز کردم، تمام تنم خسته بود، از بس که در خواب دویده بودم...
به سیریوس، و توی خواب، واقعن فکر کردم که تمام شد... بی هیچ نصیبی از یکدگر... بی هیچ تصویری از باهم بودن... هر یک در حالی، دنیا را گذاشتیم و رفتنی شدیم... من مرگ را می دیدم، هرچند که قصد آمدن سمت مرا نداشت...
نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت
19:18 توسط میم.| |




