چو بهارم در نظری، چو بهشتم جلوه گری، بود در بر من جای تو خالی*

دنیایی جایی گره میخورد که خواسته های آدم هرچند هم اندک، در تضاد با باور و عقاید اطرافیانش شود... و اشتراک خیلی مهم است... اشتراک آدم ها را کنار هم چفت می کند... اشتراک هرچقدر که عمیق تر شود، آدم ها به با هم بودن پایبند تر میکند اصلن! 




بعد آدم وقتی غیر مشترک می یابد، در هزار توی خودش درگیر میشود که یا عقاید خودش را، خواسته های خودش را کناری بگذارد، یا دیگرانی را مجاب کند یا حتا کنار بگذارد... بعد مهم نیست که واقعن خواسته های ادم چقدر ساده و پیش پا افتاده باشد، وقتی گره ای افتاد، به هر حال گره است... و اصلن اگر دقت کنید، گره های نخ های نازک سخت تر نخ های کلفت تر و طناب ها باز میشود... و این حقیقت است! 




و او راست گفته که با یک شمع نمیشود شب را به صبح رساند! بیا و این را باور کن! بیا و باور کن که فرق ما آدم های معمولی با آدم های خاص درین است که آنها درجا نمی زنند... آنها وقتی شرایط بد شد، راه نجات پیدا می کنند... نه اینکه به بی حوصلگی ها و ناامیدی هایشان دامن بزنند... آن ها بیکار نمی شینند که غصه ها از پا در بیاوردشان... و از همه مهم تر! آنها خودشان خودشان را نجات می دهند و در انتظار دستی نیستند... دستی اگر بود، معجزه است... ولی همیشه نباید انتظار دستی را داشت! این ها را باور کن!





به سیریوس، میدانستی که آینه جای تو را گرفته؟ که تمام لبخند هایی را که میخواهم به تو بزنم و بازتاب خنده ام را، خودم را در تو نگاه کنم، به آینه میزنم و خودم را در او میجویم! بیا جایت را پس بگیر سیریوس...




* fill the blank , dang show بسیار توصیه می شود!





نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:18 توسط میم.| |