که میگویی مینا، کیف میکنم!
مشکل این نیست که ما خنده های واقعی نداریم... ما کوتاه آمدیم و اجازه دادیم که غم ها درست پس ِ پس ِ خنده هایمان هم جا پیدا کنند... که حتا از وسط های خنده هایمان یاد این بیوفتیم که غمی هم داریم... شده غم دود سیگار جوانی باشد که آن طرف تر داد دود میشود و تو را دچار یک سر درد خفیف میکند... مشکل این است که ما غصه ها را گذاشتیم توی چشم هایمان و خنده ها و شادی ها را کنج لب هایمان... و لب ها زود از خنده افتاد و چشم ها اما همیشه غم را بازتاب کرد...اما اگه دستاتو گرفتم، خوب میدونی که من مثل کریستوفر اما نه به اون شدت، خیلی از لمس آدم ها خوشم نمی آید... دوست ندارم آدم ها به من دست بزنند... باید خیلی حریم امن شود و خیلی احساس کنم آن آدم به من امنیت می دهد تا اجازه بدهم بی اینکه بپرسد دستم را بگیرد... این ها را گفتم که بگویم مثلن وقتی دستت را می گیرم، برایم چطور هستی که باعث میشوی دستت را بگیرم... حالا وقتی دستت را گرفتم، اگر خندیدی یا لبخند زدی، به خدا این واقعی است...
بعد یکبار برو دوچرخه سواری...
و من چقدر از تو ممنونم که مرا بردی دوچرخه سواری... که آنقدر تند رکاب بزنم که باد بیافرینم... که به دنیا لبخند بزنم و قبول کنم هنوز هم میشود لحظات خوب داشت و به دنیا دل بست...
مثل اینها که با صداشان معجزه می کنند، توهم یکروز با صدات معجزه خواهی خواهی کرد... این را از همان روز که بالاخره به اجبار دیگری ای خواندی و مو بر بدنم سیخ شد فهمیدم البته!
به سیریوس، تا کی تجربه های خوب بی تو؟




