شبنمی گوشه ی زندگی...

آدم وقتی توی سرپایینی زندگی میوفتد خیلی خوش خوشانش میشود... آنقدر که یادش میرود تهه سرپایینی یک مینیمم وجود دارد و شاید اصلن یک دره... بعد اگر جوری بشود که قافلگیر شود،خودش در خودش سقوط میکند... دره که چیزی نیست!




بعد امشب باد از لای پنجره ی مترو می پیچید و می آمد تو صورتم و در تمام من می چرخید و من... باورم شد که بخشی از سربالایی را آمده ام و این باعث شد آرام شوم... 




و طاقت از طاق میشود گفت درآمد... 




و تو که بی دریغ به من محبت میکنی... و من و با تمام مسخرگی ها و سکوت ها تحمل میکنی... و روبروی من آن طرف میز می شینی و یادم می آوری که تو حالا دیگر از آن آدم هایی شده ای توی زندگیم که اگر از تو دور بیوفتم زمانی... خیلی حوس روزهای با تو را میکنم... خیلی دلتنگ میشوم... و خیلی دلم میخواهد ببینمت... با اینکه که تو همیشه برای درآغوش کشیدن پر اشتیاق تری!





به سیریوس، مثل باران اول صبحی... میدانی مینا چقدر از تو شاداب میشود و جان میگیرد و اینقدر اما دریغ میکنی؟!





نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:37 توسط میم.| |