فقط یکم حسودی :(
امروز دانشگاه بساطی بود... ورودی های جدید دست در دست پدر و مادر، تو کل دانشگاه پخش بودند... دانشگاه بود و پدرها و مادرهایی که حتا بعضی هاشان تا آموزش آمده بودند و از مسئول آموزش میپرسیدند که بچه یشان چطور باید ثبت نام کند و چه و چه و چه...یک چیزهایی در کودکی آدم هست که جبران نمیشود... یک چیزهایی هست که بعدش بزرگ ترها، هرکاری هم که بکنند، نمیتوانند جبرانش کنند... و جامعه باید بداند که یک چیزهایی در زندگی فرزاندان معلمانش هست که به آنها مدیون است... که نمیتواند جبران کند... که هیچکس حسرت کودکی را نمی فهمد که روز اول مدرسه، با برادر و پسرخاله اش روانه ی مدرسه میشود... همراهانی که دم در، دست دخترک هفت ساله را، به بهانه ی مدرسه ای پر از مادر رها میکنند که خجالت می کشند وسط این همه مادر، بیایند تو... و دخترک هفت ساله، دست به سینه تکی میرود تو... دنبال خانم صمیمی ای که خدایش بیامرزد... که به او بگوید من دختر خانم فلانی هستم... همان که مادر و پدرش مثل شما، خودشان با کلی بچه ی دیگر درگیر روز اول مدرسه هستند... همان که برادر و پسرخاله اش خجالت کشیدند بیایند تو... و این را همین طور بگیر و برو تا آخر و باور کن من تمام خاطره ام از روزهای اول، خلاصه میشود به قرآنی که صبح، دست مادرم بود تا از زیرش رد بشوم... و بوسه ای که روی گونه هایم بود و صدایی که میگفت: دوست داشتم بیام... میدونی که نمیشه... و دختری که میخندد و میرود اما توی دلش از همه ی بچه های دیگری ک باعث میشوند مادر و پدرش روز اول برای او نباشند متنفر باشد... حالا اما با تمام این فرصت برای یک کمبود بزرگ در کودکی، نهایتش روزهای اول که میشود، اگر بچه ای را همراه پدر و مادرش ببینم، کمی به او حسودیم میشود... و فرداش دوباره همه چی یادم میرود و اصلن حتا فکر میکنم عجب بچه ی بی عرضه ای بود که تنها نیامده... اما تهه ذهنم میدونم که منم اگر میشد، حتمن تنها نمیرفتم... و فقط یکبار... یکبار وقتی راهنمایی بودیم، به مامان گفتم از اینکه هیچ وقت به مدرسه ی من نمی آیند، و حتا ثبت نام هم خیلی وقت ها به واسطه ی دوستانشان غیابی انجام میشود، ناراحتم... اما مامان گفت که لازم نیست... وقتی لازم نیست چرا باید بیایم؟ و نفهمیدم احساس من چقدر توی این لزوم سهم دارد؟
و همه ی اینها یادم آمد، چون امروز روز اول دانشگاه بود برای ورودی های جدید و آنها، در این و سال، با پدر ها و مادرهایشان آمده بودند و برای من سخت بود...
به سیریوس، حالا اگر بودی و لبخند میزدی و دستت روی شانه ام حس میشد...




