خداحافظ مینا...
با خودم همش فکر میکردم که من مقصر نیستم! من مگر چه چیزی کم گذاشتم؟ من پیگیر نبودم... و این شاید تمام قصور من بود... من پیگیر نبودم و نیستم... من بلد نیستم حرف ایجاد کنم! اگر چیزی برای تعریف کردن نداشته باشم، بلد نیستم اونقدرها که مکالمه بیافرینم...که به جز چه خبر، سوال دیگری تو آستینم نیست! که من سکوت بودم و او هم سکوت بود... و من فکر میکردم که ما حتمن نقطه ی اشتراکی نداریم که حرف نمیزنیم... که از تفاوت و هزار بالا و پایینمان این دوری، دوری تر میشود... ما که این همه اشتراک داشتیم اما... سکوت!من حالا فقط این یکبار خودم را مقصر میدانم... من باید قبول کنم که نمیشود آدم ها و زندگی را برداشت و تکه تکه کرد و از میان تکه ها، بعضی ها را خواست و نگه داشت و تعدادی را هم دور ریخت... آدم باید بپذیرد که دور ریختن بعضی تیکه ها و برخی آدم های زندگی مساوی با از دست دادن دوست داشتنی هایی است که تهش میبینی نمی ارزد! پس قبول میکنی، قبول گاهی میشود تحمل و تحمل درد دارد... غم دارد... و من حالا از تهه دل غمگینم... غمگینم که مینایی که یک زمانی، آدم میپنداشتمش، مرده... مینایی که همه را دوست داشت و همه او را دوست داشتند... مینایی که تا با او آشنا میشدند، حس میکردند ارزشش را دارد که باز با او باشند... مینایی که بلد بود یا نه اصلن، لااقل تلاشش را میکرد که آدم های دور و برش را خوشحال کند... مینایی که مدعی بود شادی می آفریند... نیست! رفته... اصلن انگار هرچی باهاش حرف میزنم، نمیخواهد باشد... بین ایده آل ها و دنیای واقعی، دارم میمیرم... دارم دیوانه میشوم از دست آدم ها و زندگی و خودم! خودم... از دست خودم از همه بیشتر... انگار که تنها شاهد مردمانی باشی که دارند میپوسند اما از بس شادند بیخود که متوجه نیستند... حالا جای مردم بگذارید روابط با مردم و بگذارید زندگی و چه و چه ...
صبا یکبار گریه میکرد، رفتم و هرچند نمیدونستم چی شده، بغلش کردم، صبا اون روز بهم چیزی گفت که شب، توی تخت، به آسمون و خدا میگفتم که ممنون... و حرف صبا، به وضوح توی گوشم است... دلم آن مینا را میخواهد... آن مینا که صبا اونطور توصیفش کرد! صبا آدم مهمی توی زندگیم محسوب نمیشود! ینی مسلمن کلی آدم مهم تر از صبا دارم! اما حرفش، اصلن به همین خاطر آنقدر برایم ارزش داشت... احتمال وصف دروغ از نزدیکان، خیلی محتمل تر است! مطمئنم...
به سیریوس، هروقت از دنیا چیزی خواستم، اینقدر دریغ کرد که از بیخ و بن شک کردم به ادعایم در خواستن! من تو را از دنیا نمیخواهم سیریوس... بفهم دنیا! بفهم!




