گم شده!

من گم شدم... 



تو دیروز یا امروز یا فردا رو نمیدونم... فقط از شواهد پیداست که گم شدم... حالم خوبه اما این چیزی از گم شدنم کم نمیکنه!




فکرها بیش از واقعیت است، و واقعیت چیز دیگری است، و تلاش برای نزدیکی این دو به هم بی فایده... من نگران چیزی نیستم، منتظر هم... تلاش هم... تلاش زیادی نمی کنم، یعنی مثلن خودم را خسته نمیکنم! بعد ولی خسته ام! باورم نشده که بازده 30 درصدی هم اسمش بازده است!




بعد چشمامو که میبندم، دنیا میشود جوی آب جلوی باغ... که آبش تا بالای پاهام میرسید... که یک چوب بر میداشتیم و خیال میکردیم فرمانده ی آب های کل عالمیم... که بطری ای را از این سر پل ماشین رو رها کنی توی آب و داد بزنی


اومد؟ اومد؟


- نه گیر کرده...


- بذار الان آزادش میکنم...



و با چوب های فرماندهی، رها کنی بطری را از دست خزه ها تا آب ببرتش آن طرف و بشنوی که صدایی میگوید:


رسید... گرفتمش...




چشم که میبندم، سکه ی 10 تومنی ای یادم می آید که میگذاشتیمش روی ریل تا قطار از روش رد شود و سکه را صاف و صیقلی کند... 




چشم که میبندم... ابرها برخورد میکنند و باران میگیرد...




به سیریوس، بیا یکبار برویم سر وقت آن جوب آب، اگر که آبیاری قطره ای درخت ها از رونق نینداخته باشدش... پاهایمان را فرو ببریم توی آب و یک سکه ی 50 تومنی هم بگذاریم روی ریل و آنقدر بنشینیم تا قطاری بیاید... 





نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:42 توسط میم.| |