خوشبختی

بعد خوشبختی میشود بابا و بوسه هایش برای خانواده... که هرکسی منتظر باشد تا ببیند کی نوبتش میشود... که خوشحال باشیم که خانواده ی پرجمعیتی نیستیم که انتظار طولانی شود... 





خوشبختی میشود گاز آبداری از شبرنگی... که دل همه را ببرد و چپ چپ نگاهت کنند که تنها تنها؟





و خوشبختی میشود آن لحظه که عزیز بپرسد کدوم اتاق بچه هاس؟ بابا بگه اون و پسشم بپرسه: چطوره؟ همه بگن عالیه... انگار که بچه ها نهایت پنج یا شش ساله باشند... 





خوشبختی میشود مامان که از بس نگران همه کس و همه چیز است، گردن سگ را ماساژ میدهد تا چیزی که در گلویش گیر کرده، آزاد شود و خلاص شود از دستش سگ بیچاره... 






به سیریوس، و خوشبختی میشود تو... که نباشی، جایت خالی باشد...







نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:10 توسط میم.| |