صداها میروند... تصویرها اما تا حالا که مانده اند!
آن روز فهمیدم که یک چیزیم شده...! چون در لحظه مهم ترین نکاتی که از حرف های یک نفر باید یادم میماند، از ذهنم در میرفت! به معنی واقعی در میرفت! مثلن کسی بهم میگفت که برای کارم باید بروم پیش آقایی به نام ورامش که برای رفتن پیشش باید بروم این راه رو را و بعد به جایی میرسم که انگار راه رو تمام شده اما سمت راستم را اگر خوب ببینم یک پیچی هست که باز راه رو شروع میشود و بعد آنقدر میروم تا به یک در خروج میرسم و بعد دفتر سمت چپ دفتر آقای ورامش است! از میان تمام این ها که گفت، آقای ورامشش یادم رفت! به جلوی دفتر که رسیدم، در نیمه باز بود و دیدم که در همین نیمه بازیش، سه تا میز آن توست! این یعنی حداقل سه نفر در آن دفتر حضور داشتند... مسلمن اگر آدرس یادم میرفت، از هر کسی توی راهرو می توانستم بپرسم که با آقای ورامش کار دارم و او راه را به من نشان میداد، اما حالا نمی دانستم وقتی رفتم تو، به کی و چطور حالی کنم که با کی کار داشتم! جالب تر اینکه چندی قبلش هم، کسی مرا به آقای طاهری معرفی کرده بود و این آقای طاهری بود که مرا برای کارم فرستاده بود پی آقای ورامش، جالبیش در این است که از آقای طاهری، به جز نام خانوادگیش، اینکه مسئول آزمایشگاه فلان است و چه و چه اش یادم بود اما خب فامیلیش یادم نبود! و این یعنی توضیح اینکه توی آن دفتر پی کی میگردم، کار سخت تری بود... خلاصه پشت در اینقدر این پا و آن پا کردم که ورامش یادم آمد... از دفترش که آمدم بیرون، قرار شد برای پی گیری، 2 یا 3 ساعت دیگر زنگ بزنم ولی شماره اش را یادم رفت بگیرم، و این یعنی باید زنگ میزدم به تلفن خانه و میگفتم شماره ی فلانی را میخواهم، اما شماره ی کی را؟ باور کنید دوباره یادم رفته بود! تصمیم گرفتم تا انتهای راهرو فکر کنم که اگر یادم نیامد، برگردم و از خودش شماره ی دفترش را بگیرم! اینطور بهتر بود...! خدا رو شکر که اما یادم آمد! هرچند شک داشتم درست باشد اما از ترس اینکه دوباره یادم نرود، توی گوشیم سیوش کردم! هنوز هم هست و اصلن به همین خاطر هنوز هم به یاد دارم که فامیلیش چی بود...! مشاهده میکنید که حالا که کار از کار گذشته، فامیلی آن آقای طاهری هم یادم آمده...الان اگر چشم هایم را ببندم، تمام جزئیات دیداری، با وضوح تمام و کمال می آید جلوی چشم هایم... میتوانم تمام آزمایشگاهی را که فقط 15 دقیقه توش بودم را بگویم، جزئیات با سرعت می آیند سروقتم... به همان سرعتی که شنیداری ها در میروند...
و این فقط نمونه ای از آن روز بود... چون آن روز به 5 یا 6 جای دیگر هم رفتم که همین طوری هر کدامشان حواله ی جای دیگری می کردند مرا و من هم دقیقن اسم آن آدم یا شماره ی اتاقش یادم میرفت... آنچنان که چندبار حتا مرجوع شدم که بپرسم گفتید شماره ی اتاق چند است؟
و فهمیدم اوضاع بهتر در آن جهنم میتواند این باشد که اوضاع همان قدر افتضاح باشد، اما لااقل موجودی باشد که احساس مسئولیت کند تا بیاید کمک و آدم را دلداری بدهد که کار درست میشود...و این البته یک نمای کاملن بیرونی است! یعنی شاید اگر جای من و آن خانم توی آزمایشگاه عوض میشد، او هم مثل من فکر میکرد...
به سیریوس، چقدر میشود اطمینان کرد که اگر آخر کار، تن صدایت از خاطرم رفته بود، تصویر لبخندت، واضح و کامل آخرین تصویری باشد که از ذهنم عبور میکند؟... بیا به من اعتماد نکنیم، خودت باش... کامل و واضح...




