چرک نویس های ذهنی...!!
در سر می پرورانم... جایی را و کسی را و ... از همه اش مهم تر حرف هایی را! و به حرف هایم همیشه فکر میکنم که به نظر کار اشتباهی است... به حرف هایم فکر میکنم که این را می گویم و آن را این طوری میگویم و اگر این را گفت اینطور جواب میدهم و اگر آن را گفت سکوت میکنم و بعد آن طور جواب میدهم و ... اصلن الگوریتمی میشود برای خودش! بعد تا وقتش برسد آنقدر با همین ها که در سر دارم به بازسازی می پردازم که تمام من پر میشود از فکر های خودم... انگار که اینگونه اتفاق می افتد و جز این نیست... و اگر او جور دیگری حرف بزند؟ نه محال است! من آنقدر اینگونه جوابی را تمرین کرده ام که او نباید جور دیگری بگوید! دیالوگ ها همانی میشود که من نوشته ام... اما واقعیتش اینطور نمیشود و من رو دست میخورم! من اصلن در این ضمینه یک جور بیماری دارم انگار! یعنی برای خریدن یک ماسک از داروخانه هم حتا... با خودم فکر میکنم که به فروشنده میگویم ماسک میخواهم، بعد او میرود و یک نوع ماسک معمولی می آورد و بعد من بهش میگویم نه! از اینها نه! ماسک قوی تری میخواهم... برای یک محیطی که توش با کلی مواد شیمیایی مختلف سرو کار داری... بعد او یا میگوید نداریم که مثلن میپرسم به نظرتون از کجا میتونم تهیه کنم؟! یا اینکه میرود جور دیگری می آورد... که یا همانی است که میخواهم یا اگر نبود، میگویم نه این هم نه و بعد باز میپرسم از کجا میشود تهیه کرد؟ و سه چهار بار تا بروم داخل داروخانه اش این مکالمه را با خودم مرور میکنم... تهش این میشود که میروم داخل و میگویم، ماسک میخواهم، و فروشنده، جای آنچه که من فکر کرده ام، یک برگه برمیدارد و رویش مینویسد 5000 و می دهد دستم! و من چند ثانیه سکوت میکنم تا اینکه می فهمم مثلن باید بگویم میشود قبلش ببینم چه جور ماسکی است؟ و اینطوری به نوعی به دیالوگ هایی که تمرین کرده ام باز میگردم!حالا با این اوصاف، چرا در سر می پرورانم جایی را و کسی را؟! و از آن مهم تر، حرف هایی را؟
"مفتون" هرچند که خواستگاهی عربی دارد، اما آنطور که باید است... آنجا که میگوید:
فتنه ی دوران، دیده ی تو
از دل و جان
من شده مفتونت...
آدم بیچاره را درک میکند!
به سیریوس، ماه چشم به راه ماست... که بنشینیم شانه به شانه ی هم و تماشایش کنیم...!
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت
23:43 توسط میم.| |




