مزاحم با شعوررر!!!

 

انگار همه چی خوبه...انگار...یه بنده خدا میگفت:یه خط خطی هایی هستند تو زندگی آدم که پاک نمیشن...ولی من ادعا کردم که پاک میشن... حالا تو اثباتش به خودمم موندم...ولی پاک میشن!!:دی

 

1.به پیشنهاد اسمبلی (واسه خیلی وقت پیشه!!) یه سری از شاهکارهای آقای قدیری رو به چش و چالتون میرسونم!!(آخه امروز که مینا با شهرزاد و مهدیه تو حیاط علوم بود یه آقایی رو اونجا دیدن که از پشت با آقای قدیری مو نمیزد... طرز لباس پوشیدنش...مدل موهاش... حتا به قول مهدیه مدل گوشاش!!

 

آقای قدیری اساسن یه موجود بی تعارف بود...

 

صحنه1:سر کلاس شیمی،مرضیه طبق معمول ازون دست سوالای...(!) داره و از بس حوله که سوالشو بپرسه دستشو تو هوا تاب میده و میگه:ببخشید آقای... چیز...!!

آقای قدیری:چیز باباته عزیزم!!

(خب بچه فامیلی یادش رفت!! مرضیه قابلیت اینو داره که همه چیو وقف علم کنه!! حتا فامیلی استادو!!)

 

صحنه2: آقای قدیری با جدیت داره بچه ها رو نصیحت میکنه:

ببینین بچه ها (عمو ساکت باش با توام نه!!)، شما مثل دخترای من میمونین...من همیشه میگم: دختر هر غلطی که دلش میخواد بکنه، ولی شب خونش باشه!! =))) (گفتم که بی تعارف بود خب!!)

 

صحنه3: آقای قدیری سر کلاس شیمی تصمیم میگیره به بچه های متولد هر کیی کادوی تولد بده (جا داره اینجا بگم که من عزیز دلش بودم...ولی یادش رفت بهم کادو بده، بعد منم که نجیب...!! صدام در نیومد!!:( )

آقای قدیری: مریم جان عمو این سوییچو بگیر... بعد در صندوقو باز کن... از اون تو چند دست کتاب هست...از هر دست یه چند تا بر دار بیار...تکراری نیاری همه رو...

 

مریم در حالی که خنده ی مرموز میزد با خوشحالی سوییچو گرفت و به سمت پایین دوید...

 

چند ثانیه ی کوفتی گذشت و خبری از مریم نشد...

یکی که داشت از پنجره ی طبقه ی سوم (یعنی همونجا که کلاس ما بود) حیاطو نگاه میکرد یهو داد زد که: اااا... ماشینه رو...

 

ادامه ی این ماجرا رو به عهده ی خودتون میذارم!!آخه تاریخ این قسمتا رو درست ثبت نکرده!!:دی

 

2.دیدید؟! یه چهره هایی هستند که انگار کلن برای خنده خلق شدند...یه دختری هست،مینا اکثر صبا توی مترو میبیندش...خنده تو چهرش موج میزنه... حتا اون موقع ها که نمیخنده هم مینا داره روی صورتش توی ذهنش برای اون خنده میکشه و هی به خودش میگه: وای که این خنده چقدر بهت میاد... بعد وقتی این دختر میخنده (فکر نکنین دیوانست و الکی هی میخنده ها!! همیشه یه همسفر داره و با اون همسفر در حال شوخی و خندست...) مینا درست مثل احمقا هی چشماش خیره میشه به خنده های این آدم... بعد یه آدم هایی هم هستند که این شکلی نیستند دقیقن ولی خنده هاشون دل نشینه...اونقد که از خندشون خندت میگیره...این از عمق وجود بودن توش حس میشه انگار، بعد برعکس... یه چهره هایی هم حتا در اوج خنده اون غم یا اون عصبانیت رو دارند...مینا البته از نگاه های غمگین، خیلی هم بدش نمیاد...

(یه بار یکی به مینا گفت که:نگاهش خیلی غمگینه،همیشه،آره؟!!)

 

3.نسبت به این بند چیزی نگین... مخاطبش شما که نیستین... مخاطبشم خوب یا بد این ورا نمیاد... مینا فقط میخواد این حرفای سنگینو، اینجا فریاد بزنه...

 

این اشک ها دلتنگ توه... وگنه نه هوا اونقد آلودست، نه کسی محکم خوابونده تو گوشم... من هنوز یکم از تو گرمم، اون ته تهای وجودم... ولی تو سردی از من، از رو یخ زدی انگار... شدی یه لایه ی نفوذ ناپذیر...!! آره... مسخره است... من هنوز بهت فکر میکنم!! هنوز احدی جاتو پر نکرده برام... کسی نمیخواد که پر کنه برام...کسی...

 

دوست ندارم آدما بهم بگن:... (تو اصن میدونی آدما به من چیا میگن؟!!)

باورم نمیشه که تو بودی که یه شب اس ام اس دادی: من ار خوار جهانم زو بمیرم/اگر نه پای تو چون گل بمیرم/گرم زخمی رسد پای تو را پس/چنان بوسم که بر پایت بمیرم!

بعد مینا اس ام اس داد:وااااییی... قشنگ بود...آفرین... بعد تو گفتی: برای تو بود!!اون موقع باورم شد، حالا اینا باروم نمیشه...! تو بودی باور میکردی؟!!

 

 

اون اولا نبودنت اذیتم میکرد... اما حالا علت نبودنت داره داغونم میکنه... لعنت به من اگه تو تغییر کردی و من ندیدم... لعنت!!

 

4.مینا این نقشه کشی صنعتی رو خیلی دوست داره، این خطوط موازی رو...این تفکر برای تبدیل دو تا وجه 2 بعدی به یه شکل 3 بعدی رو، این خطوط رو که اون اولا تا دست مینا را بیفته که به شکل 3 بعدیش جون بده هی کشیده میشدن و هی پاک میشدن... هرچند از کشیدن این همه نقشه کمر مینا خم شده!!

۵.مینا چند روزه که هی یاد یکی از پستای مانو میفته تو ۳۶۰!! متن اصلی رو که ابدن یادش نیست...اما یادشه یه جاهایی میگفت:مرزت اصلن گوهر نداره، خاکتم سرچشمه ی هیچ هنری نیست!! ولی نمیدونم چرا هر وقت این آهنگ ای ایران ای مرز پر گوهر رو میشنوم...

مینا اصل متن رو بیشتر دوست داره...برای همین بیش تر ازین توش دخل و تصرف نمیکنه...

مانو!! میشه اگه متنه رو داری و (فکر کن که نداشته باشی!!) دم دستته بذاریش توی کامنت ها یا رو بلاگ خودت؟؟ خیلی اون متن رو دوست داشتم و حالا عجیب هوای اونو کردم... اصلن نمیدونی چقد دلم لک زده برای پست های ۳۶۰ تو!! اون عکسه بود که با سارا و سهیل بودی... اون شیطنت چشمای ساراتون... وااااییییی

۶.مینا یه مزاحم تلفنی داره... ماجرایی واسه خودش!! به قول ملاقه(کفگیر سابق!!) خیلی بچه ی بی آزار و با شعوری به نظر میاد!!:)) دستش درد نکنه امشب به خاطر اس ام اس های جذابش تو مترو کلی با نگار و مهدیه خندیدیم...یادم باشه دیدمش به توام بدم بخونی ملاقه!!:))

 

۷.یه آدمایی هستند که همیشه جارین...ولی تو زندگی تو دچار یه خم بسته شدن...اینطوری بسته به سرعتشون در طی کردن این خم و عوامل خارجی به طور تناوبی میان جلو چشمت...وقتی جلو چشمت نیستن، دلت خیلی براشون تنگ میشه... اونوقت دو راه داره... یا صبر کنی دوباره بیان جلو چشمت... یا تو بچرخی...

اسمبلی!مانو!حضور شیمیاییتون همیشه اون جاییه که باید باشه،اما...حضور فیزیکیتون برام خیلی وقته تناوبی شده...اگه این هفته بگذره و نیاین جلو چشمام ... ، من میچرخم!! (این یعنی سرمو میندازم پایین و میام امیر کبیر!!پلی تکنیک منظورم بود!!:دی... همونجایی که،بین خودمون چند تا!! باشه، از تنهایی اومدن توش میترسم!!:)))))

 

پانوشت:2010 یه قدی کشیده که نگو!! از آخرین باری که اندازه زدم...یعنی 6 روز پیش،نیم سانت بلند تر شده...چشام کف پاش،بگو ما شا الله!!!!!!!!!:))))))

 

 





نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 7:41 توسط میم.| |