آخرین بازمانده...
اساسن بهتر است به این واقف باشی که وقتی به کسی میگویی، جات خیلی خالی بود، نه به این معنی است که چون تو نبودی هیچ خوش نگذشت! اتفاقن چرا خوش گذشت، و اصلن برای همین هم جای تو خالی بود... که باشی و به تو هم خوش بگذرد، که باشی و تو هم کیف کنی و اینطوری، شادی ها مضاعف شود!اساسن آدم باید اینطوری به قضیه نگاه کند تا وقتی می بیند، در نبود او به آدم ها خوش گذشته، در جواب جات خالی نگوید، بی من که به شما بد نگذشت!!
و تا اطلاع ثانوی در فکر آن بعد از ظهری هستم که تو بیایی خانه ما و من برایت چیزی درست کنم تا به بهانه ی خوردن آن و تایید یا رد اینکه آیا خوب درستش کرده ام یا نه، لفظی بزنیم تو سر و کله ی هم و ... آخ که بی غصه شادی کنیم... بعد فکر کردم که پایین ظرف را مقداری میوه میریزم، رویش را هم ژله، بعد که خوب خودش را گرفت، روی آن بستنی میریزم و آخرش هم تا لیوان پر شود، میلک شیک چیزی را... تا تو بخوری و مادامی که داری به انتهایش میرسی از آن "هیییم" های مخصوصت بگویی و من حض کنم از نتیجه... و میانه ی هر قاشق، کلی حرف ها داشته باشیم برای هم آنچنان که من مجبور شوم بگویم "بخور گرم شد!"
خبر داری خانم سبزه پرور کتاب فروشی زده؟ این را گفتم که بگویم که برنامه هایم برای آن بعد از ظهر دارد تکمیل میشود! آخرش که تو خواستی بروی خانه یتان، کمی زودترش راه میوفتیم و یه سر هم میرویم کتاب فروشی خانم سبزه پرور...
من از خیال آن بعد از ظهر خنک میشوم ای تو که رخ نمی نمایی...
و آن شب خواب دیدم که از پنجره ی خانه یمان شاهد یک انفجار در نه چندان دور دست بودم! انفجاری که به ثانیه ای موجش به خانه ی ما رسید و تمام شیشه ها فرو ریخت... و من چشم باز کردم و دیدم آخرین بازمانده ام! آخرین بازمانده که دارد برای آنها که آمده اند برای کمک، شرح ما وقع میدهد! و من آخرین بازمانده ای بودم که تا چشمانش را میبست، صحنه ی انفجار را میدید! و قسم میخورم که هنوز هم وقتی چشمانم را میبندم و به خوابم فکر میکنم، باز به همان وضوح میتوانم انفجار را ببینم! انفجاری که انصاف نبود آخرین تصویر برای آخرین بازمانده باشد...!!
و اساسن خیلی وحشتناک فکر میکنم! مثلن در طول روز، باید بدانم که هر کدام از اعضای خانواده ام کجا هستند؟ و اگر احساس کنم جایی که هستند امنیت کافی را ندارد، وحشتناک ترین فکر های موجود میزند به سرم! و دیوانه میشوم و به خودم مدام بد و بیراه میگویم که فکر نکن! میفهمی؟! نباید فکر کنی... و صدبار اصلن به این هم فکر کرده ام که آخرین بازمانده ام! و از دست خودم شاکی تر شدم...
این میان همیشه فکر کرده ام که جنگ خیلی نامرد و مزخرف است... اما انگار عشق های جان یافته در جنگ ها، عشق ترن!!
و من از خواب بلند شدم و گریه کردم که آخرین بازمانده بودم...
به سیریوس، هیچ فکر کردی که تو دنیا، چه جاها که انتظار مارو میکشن تا بریم سروقتشون؟ پس دیر نکن... زمانو از دست میدیم ها... !




