داستان...
میگفتند پشت به خنجر نمیکرد... میگفتند اصلن چشم از خنجر برنمیداشت! میگفتند او از روی خنجر میفهمید که خنجر رانش، چه در سر دارد و حرکت بعدیش چیست... خیلی چیزها راجع به او میگفتند! خیلی!این را هم میگفتند که او، روزی که رفیقش را افتاده بر خاک دید، پشت کرد به خنجر...
بعد از آن، دیگر کسی چیزی نگفت! دسیسه ای که خنجر و مرگ باهم ریختند... مرگ رفیقش یا مرگ خودش؟ این را هیچ وقت نفهمیدم! فقط فهمیدم دسیسه ای در کار بود! و الا بی دسیسه که نمیشد...
و این داستان بود و من نمیدانستم از کجا آمده بود؟!
من فقط میخواستم که میشد آدمی باشم که این داستان را برای همه تعریف میکند...
به سیریوس، یعنی حتا توی خواب هم باید منو تنها بذاری...؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ساعت
15:4 توسط میم.| |




